تحمل آدمها
از آدمهایی که دائم از خودشون حرف میزنند و از خودشون تعریف میکنند، بدم میاد...
هرچقدر هم موفق باشند موفقییتشون برام کم اهمیت تر میشه...
و چقدر دور و برم زیادن این آدمها... و چقدر باید تحملشون کنم...
از آدمهایی که دائم از خودشون حرف میزنند و از خودشون تعریف میکنند، بدم میاد...
هرچقدر هم موفق باشند موفقییتشون برام کم اهمیت تر میشه...
و چقدر دور و برم زیادن این آدمها... و چقدر باید تحملشون کنم...
به آدمهای دور و برم که نگاه میکنم، چندتایی شون هستند که به دلیلی ستایششون میکنم. حتی به موقعیت و شرایط زندگی شون غبطه میخورم. و البته میدونم این شرایطی که الان دارند نتیجه زحمت خودشونه یا به خاطر وجود یک ویژگی شخصیتی شونه.
و جالبه معمولا این آدمها معمولا اون ویژگی های رو دارند که خودم ندارم و حسرتش رو میخورم.
اما
وقتی پای مقایسه میاد وسط، میبینم حاضر نیستم حتی یک روز زندگی الان خودم رو با اونها عوض کنم. دلم نمیخواد جای اونها باشم. خوشحالم که زندگیم در حال حاضر خیلی شبیه به آنچیزی است که باید باشد. میتونم بگم فقط ده بیست قدم با زندگی ایدهآلم فاصله دارم. و بخشی از این فاصله ناشی از تلاش کم خودمه و بخشیش هم از از اون ماجراهاست که کنترلش از دست من خارجه و فقط باید بپذیریمش.
من این خودم رو، این زندگی که براش زحمت کشیدم، این زندگی که چالشهاش روپشت سر گذاشتم و آرام آرام بزرگش کردم رو دوست دارم و باهاش خوشحالم.
همه عمرم کم و بیش این حس رضایت از زندگی رو داشتم. شاید چون کمال گرا نیستم. شاید چون آدم زیاده خواه و رویا بافی نیستم شاید چون قانعم. اما از همه مهمتر این که من معتقدم همیشه هرچه خدا برای من بخواد و تصمیم بگیره عالیترین وضع ممکنه. چون یک روزی که هنوز خیلی از دنیا چیزی نفهمیده بودم بادبان کشتی زندگیم رو سپردم دست خداترین ناخدا... و اینطور از همه طوفان ها به سلامت رد شدم و بابتش شکرگذارم.
این حس رضایت از وضع موجود خیلی تو آرامش زندگیم موثر بوده. جدی شما فارغ از همه تلاش های که برای زندگیتون کردید و نکردید، الان، چه حسی به زندگی تون دارید؟
هراس من
از
مرگ
نیست...
از
بیهوده زیستن
است...
بوی کافور، عطر یاس
چقدر گریه هست
و
چقدر شانه نیست...
رقص/رستاک
مزایای منزوی بودن روخوندم.
اول چون اسمش برام جذاب بود. چون شاید خودمم گاهی منزوی بودن رو دوست دارم.
دوستش داشتم. هرچند از زاویه دید یک نوجوان آمریکایی بود که خیلی با زندگی من تناسبی ندارد. ساده بود و غافلگیری انتهایی ش جذاب.
با اینکه روی جلدش نوشته بود نسخه ی مدرن ناظور دشت (تعریف یکی از منتقدین بود) ولی بنظر من کاملا در دو فضای متفاوت هستند. ناطور دشت رو البته شش هفت سال پیش خوندم و چیزی که ازش به یادم مونده فضای افسرده و تیره و پر از خشم و خشونتش بود که همون موقع هم نپسندیدم و تعجب کردم از این همه شهرتی که بدست آورده. کلا این فضا چون با روحیه خودم در تضاده مورد پسندم نیست.
برعکس چارلی در مزایای منزوی بودن، پسر امیدوار و خوشبینیه. در سخت ترین روزهاش هم باز به آینده امیدواره.(هرچند آخر کتاب اینطوری تموم نمیشه)
برای همین این کتاب رو و چارلی رو دوست داشتم. تنها شباهت بین مزایای منزوی بودن و ناطور دشت، شخصیت اصلی ست که پسر نوجوانی است.
کتاب که تموم شد به عادت همیشه یک سرچ زدم تو گوگل و متوجه شدم فیلمی هم بر اساس همین کتاب ساخته شده که فعلا رفت تو لیست.
نمیدونم تا حالا همچین احساسی داشتی یا نه؟ این که بخوای یه هزارسالی بخوابی یا فقط وجود نداشته باشی، یا از وجود داشتنت بیخبر باشی، یا همچین چیزهایی. فکر میکنم همچین خواستههایی بیمارگونه باشه، ولی وقتی حالم اینجوری میشه، همچین چیزهایی میخوام. برای همینه که سعی میکنم فکر نکنم. فقط میخوام همه چی دیگه نچرخه.
مزایای منزوی بودن/ استیون چباسکی
کتاب دختر گمشده (gone girl) رو شروع کردم.
با اینکه فیلمش رو دیدم و میدونم قراره چی پیش بیاد، اینقدر کتاب جذاب نوشته شده که نمیتونم زمین بذارمش...
به این میگن یک کتاب خوب👌
فیلمش هم خیلی خوب و قوی ساخته شده بن افلک (کراش دوران نوجوانی م♥️) نقش اصلی رو داره و رزامند پایک زیبا هم هست. کارگردان هم دیوید فینچر هستن. پیشنهاد میکنم ببینید بعد مثل من ترغیب میشید کتاب حدود ۸۰۰ صفحه ایش رو هم بخونید.
شما اول فیلم ها را میبینید یا کتاب ها رو میخونید؟ من هرچی دستم برسه اول زیاد سخت گیری ندارم. وقتی کتابی میخونم که میفهمم فیلمش هست میرم فیلم رو هم میبینم وقتی هم فیلمی رو میبینم که بعد میشنوم کتابش هست میرم میخونم.
میگم کاش در آینده این آپشن هم به زندگی آدمها اضافه شه که
دوتا زندگی داشته باشند... تو یکیش که کم میارن، خسته میشن، حالشون خراب میشه چند روز غیبشون بزنه برن اون یکی زندگی...
یکم شارژ شن برگردن...
شایدم ایده یک فیلم جدید بشه برای نولان😂
گاهی وقتها دلم میخواد
مثل تو فیلمها
یکی بغلم کنه و بگه:« غصه نخور! همه چی درست میشه...»
.
ولی خب اینجا دنیای واقعیه...
پ.ن: آری شود ولیکن به خون جگر شود...
چند نفر تو خیابون با چندتا چمدون ایستادند
از دخترم میپرسم بنظرت دارن میرن مسافرت یا برگشتند؟
میگه: کاش همه آدمها همیشه فقط برن مسافرت...
...