وابستگی ممنوع!
هیچ وقت
هیچ وقت
خوشحالی خودتون رو
به حضور یک نفر دیگه
گره نزنید...
آدمها گاهی هستند، گاهی نیستند
اون وقتهایی هم که هستن، گاهی حوصله ت رو ندارن...
هیچکس هیچ قولی به ما نداده که همیشه باشه...
و همیشه حوصله ی ما رو داشته باشه...
هیچ وقت
هیچ وقت
خوشحالی خودتون رو
به حضور یک نفر دیگه
گره نزنید...
آدمها گاهی هستند، گاهی نیستند
اون وقتهایی هم که هستن، گاهی حوصله ت رو ندارن...
هیچکس هیچ قولی به ما نداده که همیشه باشه...
و همیشه حوصله ی ما رو داشته باشه...
دیدید بعضی آدمها چطور برامون تعیین تکلیف میکنند؟ به جای ما تصمیم میگیرن؟ برای ما برنامه ریزی میکنند و توقع دارند اون رو اجرا کنیم؟ به عبارت دیگه سعی میکنند دیگران رو کنترل کنند؟
من از روبه رو شدن با این آدمها عصبی میشم.
اتفاقا یکیشون رو تو دور و برم دارم. یک آدم کنترلگر به تمام معنا! آدمی که هنوز برای بچه های سی چهل ساله اش تصمیم میگیره... بعد هم از ابزارهای عاطفی مثل من مادرتم حق مادری اینه و... تلاش میکنه اونها رو به انجام تصمیماتش ترغیب کنه.
واسه زن و بچه ی پسرش تصمیم میگیره... الان فلان کار رو بکن! فلان جا نرید! و...
یک بار یادمه وقتی دوجا مهمانی دعوت بودم ایشون فقط یکی ش رو به من گفته بود. در حقیقت به جای من تصمیم گرفته بود که کدوم مهمانی مهمتره من شرکت کنم... در حالیکه دلم پیش اون یکی مهمونی بود.
اون وقت من آدمی هستم که اگر به کسی پیشنهادی هم بدم یا درخواستی داشته باشم بعد کلی ببخشید و عذرمیخوام، حتی اصرار نمیکنم مبادا طرف تو معذوریت قرار بگیره، اذیت بشه...
برای من با این اخلاق، سخته که یکی نه با لحن پیشنهادی و دلسوزانه که آمرانه و کاملا حق به جانب برام برنامه ریزی کنه.
فردا فلان جا باش فلان کار رو انجام بدیم...
آدمها دست از کنترل کردن آدمهای دور و برتون بردارید. با این کارهاتون فقط به خودتون آسیب میزنید...
قبول کنید آدمی که عادت داره تا 8.5-9 بخوابه
روزی که از 4.5 صبح بیداره و پونصدتا کار مفید کرده
حق داره ذوق زدگیش رو اعلام کنه😉
.
بعد نماز صبح رفتم کوه
اولش تو یک سربالایی مردافکن فکر کردم الانه که قلبم ازحرکت بایسته
بعد دیگه به جایی رسیدم که گفتم دیگه نمیتونم ولی همین که دو دقیقه نشستم احساس کردم از یک جای ناشناس یک منبع انرژی پرقدرت بهم وصل شد. دیگه کسی نمیتوانست نگهم داره. تازه ساعت 7 بود که خونه بودم. فول انرژی!!
.
تجربه دلچسبی بود. اگه بتونم سحرخیزی و کوهنوردی رو تبدیل کنم به یک عادت، مثل اینه که فیل هوا کردم. به خودم ایمان میارم.
اگر دست من بود آدمها رو اینجوری دو گروه میکردم
گروه اول: آدمهای غرغرو، منفی باف، همیشه شاکی
آدمهایی که باید ثابت کنند از همه بدبخت ترند. آدمهایی که زندگی باهاشون سرجنگ داره و یک روز خوش ندیدند. آدمهایی شاکی از عالم و آدم، بدبخت و بیچاره، خودشون هیچکار مهمی تو دنیا نکردند ولی از همه ایراد میگیرند، اگر پیج اینستا داشته باشند همه اش ناله و شکایته!!
گروه دوم: آدمهای مثبت بین، راضی و شاکر
این آدم ها هم دارند تو همون دنیا زندگی میکنند، با همون سختی ها دست و پنجه نرم میکنند اما صبورترند، غم و غصه هاشون مال دلهای خودشونه، جار نمیزنند همه جا، معمولا لبخند دارند و خیلی امیدوارند، همیشه میگن درست میشه، خدا بزرگه، خداروشکر از دهنشون نمی افته
فرقشون کجاست؟
زاویه ی دیدشون به زندگی با هم فرق داره.
آدمهای مثبت بین بین سختی ها آسانی ها رو پیدا میکنند، از هر لحظه ی زندگیشون استفاده میکنند، تو هر شرایطی که باشند چیزی پیدا میکنند برای لذت بردن... دنبال چیزهای بزرگ و دست نیافتنی نیستند. با چیزهای کوچک هم شاد میشن. آدمهای منفی بین غرغرو دنبال یک خوشبختی بزرگ هستند آنقدر دور ها رو نگاه میکنند که اصلا حال و امروز و خوشی های کوچکش رو نمی بینند. آدمهای مثبت گرا، صبر و تحملشون در برابر سختی ها بیشتره. امیدشون اونها رو در سخت ترین شرایط زنده نگه میداره.
آدمهای غرغرو خیلی رو اعصابند، هر جا باشند ناامیدی و افسردگی از خودشون پخش میکنند. آدمهای دیگه خیلی با غرغرو ها حال نمیکنند.
من تو اینستا تا یکی اینجوری میبینم که داره تو شرایط سخت با غرغرها و ناله نفرین هاش بیشتر حالم رو بد میکنه یا آنفالو میکنم یا اگر تو رودربایستی باشم میوت استوری! خلاص!
اگر تو دنیای واقعی نمیتونم ازشون خلاص شم، تو مجازی که میتونم😉
شبیه یک سرباز ام
که از جنگیدن خسته شده
سپر انداخته و تسلیم شده
مثلا میخواد چی بشه؟؟
دیروز متوجه شدم من یک شخصیت خود ویرانگر یا سندروم ایمپوستر دارم
اینجوریه که این آدم وقتی به موفقیت میرسه، موفقیت خودش رو کوچیکه و بی ارزش میکنه، حتی ممکنه اون رو به عوامل خارجی نسبت بده، خلاصه اینکه از خودش هیچ وقت راضی نمیشه. همیشه در حال فعالیته اما اگر ازش بپرسند، هیچ موفقیتی و دستاوردی تو زندگیش نمیتونه نام ببره. از پس هر چالشی که بربیاد میره سراغ چالش بعدی شاید حس موفقیت رو بچشه...
از بیرون زندگیش عالی به نظر میاد اما خودش مدام خودش را بی ارزش میدونه و تحقیر میکنه. همیشه با خودش گفتگوی منفی داره.
حالا اینها یا از عواقب کمال گراییه یا کمبود اعتماد به نفس و در زنها بیشتر دیده میشه.
پ.ن: مدتهاست حس میکنم باید برم پیش یک روانشناس و چاله و چوله های شخصیت و روحم رو پیدا کنم. اما باز حالم خوب میشه و از فاز افسردگی میام بیرون و همه چی یادم می ره...
نمیدونم اینکه گاهی حالم خوبه گاهی نه، خوبه یا بده؟
یک نوسان بدی داره حالم.
یک مدت خیلی سرخوش و پر انرژی ام. اونقدر که حال و حوصله وبلاگ هم ندارم. از خودم از زندگیم راضی ام و حس خوشبختی مدام دارم.
بعد یهو باز میزنه به سرم. کم حوصله و بی طاقت میشم. دلم بهونه میخواد گریه کنم... دلم میخواد برم تو فاز افسردگی و به زمین و زمان غر بزنم... دلم میخواد اینی که الان هستم و اینجایی که الان هستم نباشم... حس میکنم نیاز به مشاوره دارم...
اینکه همیشه آدم افسرده باشه بهتر نیست تا یکم خوب باشه یکم افسرده؟
یک جوری شده حس میکنم حال بد مثل هیولا نشسته منتظر تا هوا تاریک بشه و بهم حمله کنه...
هیچ علامت و علت خاصی هم نداره ها... یهو حس میکنم چه دنیای گند و بی ارزشی... چقدر تنهام... این چه زندگی که من دارم...
درحالیکه دیروزش داشتم از خوشی خفه میشدم...
چمه من؟ کاش یکی همین رو بهم بگه...
خواب دیدم با بچه های دانشگاه رفته بودیم اردو...
اینکه اصلا ما یک بار هم اردو نرفتیم اون موقع به کنار ( یکی دوبار بازدید نیروگاه و پست برق رفتیم😂)
حدودا ده دوازده سالی از دوران دانشجوییم میگذره...
اصلا با هیچکدوم از بچه های دانشگاه دیگه ارتباط ندارم
چرا باید خواب ببینم با هم رفتیم اردو؟
.
ولی واقعا یکی از قشنگترین دوران زندگی دانشگاهه، هرچند رشته مون اونقدر سخت بود که توش پیر شدیم، و هر چند دانشگاه رفتن اون موقع خیلی با الان متفاوته... ولی خب خیلی خاطرات خوبی دارم از دانشگاه. .
کاش علم اونقدر پیشرفت کرده بود آدم میتونست بپره از یک دوره زندگی به اون دوره ی دیگه. من واقعا دلم برای کودکی، دوران دبیرستان، دانشجویی و... تنگ شده.
.
تقصیر این خوابهای بی منطق هم هست، آدم رو یاد چیزهایی میندازه که دیگه نداره... و هیچ راهی هم برای بدست آوردنش نداره...
اصلا از خودم در عجبم که چرا این همه وقت به سینمای هند بی توجه بودم؟🙄
من که عاشق فیلم درام و رومانتیک هستم
کجای دنیا این قدر درام داره؟
البته بگم هر فیلمی نگاه نمیکنم ها
کلی گشتم لیست فیلمهای خوبشون رو درآوردم
امروز باز یک فیلم دیگه از عامر خان دیدم بنام فنا
مال سال ۸۵ اینهاست ولی داستان قشنگی داشت
ولی اینقدر فیلیمو سانسور کرده بود که نصف فیلم رفته بود😏
حالا صحنه +۱۸ رو سانسور کن ولی دیگه یکجوری سانسور نکن کل داستان فیلم بره...
یک فیلم ایرانی هم دیدم بنام جنایت بی دقت... چرت بود.👎🏻
واقعا سینمای هند شرف داره به بعضی از این فیلم ایرانی ها 😵💫
تلویزیون هم داره یک سریال کره ای میذاره بنام امپراطور نقاب دار، تمام چیزی که از تی وی نگاه میکنم. قشنگه اونم.
حقیقتا یک مازوخیسم هستم
چرا باز یک سفرنامه جدید شروع کردم...
اونم سفرنامه ژاپن...😥
هر کلمه اش رو که میخونم میگم کاش خودم رفته بودم دیده بودم نه اینکه بشینم اینجا تو کتاب سفر یکی دیگه رو بخونم😔😔
چند روز پیش یکی از دوستهای قدیمی م رو دیدم...
اما آرزو میکنم دیگه حالا حالا ها نبینمش...
از بس انرژی منفی داشت.
در مورد هر چیزی صحبت میکردیم میگفت: حوصله اش رو ندارم... حالش نیست...
هیچ برنامهای هیچ کاری هیچ فعالیتی نداشت...
میگیم چرا ماشین برنمیداری؟ میگه بعد باید خریدهای خونه رو هم من انجام بدم... خب انجام بده! صبح تا شب تو خونه چکار داری مگه؟
برو سر کار ... حوصله ندارم
یک بچه دیگه بیار.... نننننننه! با صدای جیغی! دیگه جون ندارم!
برو درست رو ادامه بده.... حالش نیست!!
میشه مگه اصلا؟
ترجیح میدم تنها بمونم تا با چنین آدمهایی در رفت و آمد باشم چون میدونم چقدر آدم ها رو هم اثر میذارن میترسم یک روز شبیه اون بشم...
اصلا یکی از دلایلی که دوست کم دارم اینه که معیارهای سختی دارم برای رابطه...
دارم فکر میکنم چقدر دنیا از پنج شش سال پیش عوض شده...
منظورم البته از دنیا، همین دنیای کوچک خودمه، زندگی خودم.
چقدر برنامهها داشتم و حالا اگر غیرممکن نباشه، خیلی بعیده که بشه...
از جایی که زندگی میکردم هزار کیلومتر دور شدم...
آدمهایی که عادت داشتم هفتهای چندبار ببینم حالا شده، دو سه ماه یکبار...
آدمهایی هم بودند که حالا نیستند...
حالا هم معلوم نیست این همه برنامه و نقشهای که برای آینده کشیدم، کجا و کی قراره به باد ببره...
ولی اینم از قشنگی های این دنیاست، نیست...
پ.ن: میبینم یک مدتی نبودم خیلی دلتنگ شدید 🙄