توانایی نه نگفتن!
از آخر نفهمیدم اینکه توانایی نه گفتن ندارم خوبه یا بد؟
البته از اون مدل که گرفتار دوست ناباب میشه و... نه
از اون مدل که هر کی، هر چی ازم بخواد تا پای جان براش مایه میذارم.
از اون مدل که احساسات آدمها برام بیش از اندازه مهمه...
از رنجوندن ناامید کردن مسخره کردن آزار دادن آدمها به قدری عذاب وجدان میگیرم که شبها خوابم نمیبره
هرچند آدمها رو راحت میبخشم، خودم رو نمیتونم راحت ببخشم...
هنوز یاد یک حرکت یا یک حرف سالها قبل میافتم، پر میشم از شرمندگی و غصه...
بارها پیش اومده یکی خواستهای فراتر از توان من داشته... و من نتونستم بگم نه! خودم رو به هزار زحمت انداختم تا راضیش کنم...
این راضی شدنش برام مهم نیست اون حس خوب و خوشحالی ش برام خیلی ارزشمنده...
ولی میدونم یک جای کارم میلنگه. میدونم آدم سالم اینقدر نه گفتن براش سخت نیست...