توانایی نه نگفتن!

از آخر نفهمیدم اینکه توانایی نه گفتن ندارم خوبه یا بد؟

البته از اون مدل که گرفتار دوست ناباب میشه و... نه 

از اون مدل که هر کی، هر چی ازم بخواد تا پای جان براش مایه میذارم.

از اون مدل که احساسات آدمها برام بیش از اندازه مهمه...

از رنجوندن ناامید کردن مسخره کردن آزار دادن آدمها به قدری عذاب وجدان می‌گیرم که شبها خوابم نمیبره 

هرچند آدمها رو راحت می‌بخشم، خودم رو نمی‌تونم راحت ببخشم...

هنوز یاد یک حرکت یا یک حرف سالها قبل می‌افتم، پر میشم از شرمندگی و غصه...

بارها پیش اومده یکی خواسته‌ای فراتر از توان من داشته... و من نتونستم بگم نه! خودم رو به هزار زحمت انداختم تا راضیش کنم...

این راضی شدنش برام مهم نیست اون حس خوب و خوشحالی ش برام خیلی ارزشمنده...

ولی می‌دونم یک جای کارم می‌لنگه. می‌دونم آدم سالم اینقدر نه گفتن براش سخت نیست... 

 

 

 

دلم میخواد اینجوری زندگی کنم...

امروز تا ساعت 12 خوابیدم.😉

البته یک ده باری وسطش بیدار شدم ولی خیلی خیلی چسبید.

انگار از عید به این ور یک خستگی مونده بود رو‌ تنم که با این خواب برطرف شد.

خواب که همیشه میچسبه ولی با دهن روزه خیلی بیشتر میچسبه.

اصلا هم عذاب وجدان ندارم. چون می‌دونم بدنم نیاز داره به این خواب و این استراحت بعد یک هفته‌ی شلوغ حقمه!

اصلا هم اینها که صبح زود پامیشن و میرن کوه و دشت و دمن و هی عکس می‌گذارند اینستاگرام روم تاثیر نمی‌ذاره.

ترجیح می‌دهم هرجور دلم می‌خواهد زندگی کنم. یک روز جمعه که کاری ندارم به خودم اجازه می‌دم تا لنگ ظهر بخوابم و باقی روزهای هفته که کار دارم هفت صبح بیدار میشم.

*

امروز از روی یک فیلم تو اینستا خودم موهام رو کوتاه کردم😁😁 انگار پنجاه کیلو سبک شدم.

بعد که به خودم تو آینه نگاه کردم گفتم: چجوری جرئت کردی خودت این کار رو بکنی؟

بعد خودم جواب داد: زیاد سخت نبود، من عادت دارم گند بزنم به خودم 😉

*

یکی از فیلمهای معروف تو ژانر عاشقانه و رومانتیک before sunrise بود. (ژانر مورد علاقمه)

یعنی خیلی ها معرفی کرده بودند.‌ بلاخره امروز نشستم نگاه کردم. قشنگ بود و پر از این دیالوگ‌ها که ماندگار میشه. که از حوصله من خارجه و هی میزدم جلو...

اما فضای داستان و ایده اش رو دوست داشتم.

عشق واقعی تو ذهن من شبیه این فیلمه. عشقی که با صحبت کردن دو تا آدم شروع میشه. اونقدر با هم حرف میزنند که هر کدوم عاشق شخصیت و فکر طرف مقابل میشه نه بدن و ظاهرش. من بهش میگم عشق بین دو تا روح! عشق افلاطونی که فکر کنم فقط تو فیلم‌ها پیدا میشه. عشقی که آلوده به بدن و جسم نمیشه. نمی‌دونم اصلا کسی میفهمه چی میگم یا پرت و پلا میگم؟!🤔🤔

صلح طلب افراطی...

الان فهمیدم میزان اطاعتی که از یک نفر بالاسریم می‌کنم،

رابطه‌ی مستقیمی داره با 

میزانی که اون رو به عنوان مدیر یا رهبر قبول دارم.

اگر یکی رو قبول داشته باشم،

مو به مو هرچی بگه اجرا میکنم. نافرمانی که نمی‌کنم هیچ حتی غر هم نمی‌زنم. در ضمن خیلی هم مورد احترامم قرار می‌گیره.

حالا اگر یکی رو قبول نداشته باشم،

به حرف‌ها و دستوراتش گوش می‌دهم در حالیکه تو دلم دارم با پوزخند میگم: حتما حتما🙄

بعد هم یکی یکی حرفهاش رو نشنیده می‌گیرم و کار خودم رو می‌کنم.

اما بهرحال در هر کدوم از این دو حالت امکان ندارد طغیان کنم... اصلا تو وجودم نیست. همیشه ناخودآگاه دنبال آرامش و صلحم. شده له بشم زیر فشار و حرف زور، اهل طغیان و شورش نیستم که نیستم. 

 

فیلم آب عمیق/Deep Water (اسپویل داره)

مقام دومین فیلم امسال رسید به این فیلم که تبلیغش رو تو اینستا زیاد دیدم.

در کل بخوام بگم همون امتیاز 5.5 در IMDB حقشه.

فیلمنامه اش باگ داشت و داستانش جفت و جور نمیشد. ویژگی خاصش شخصیت پردازیش بود. یعنی مطمئنم تا مدتها هیچکس ویک و ملیندا و‌ تقابلشون با هم رو فراموش نمی‌کنه.

ویک(شوهره) شخصیت آرام و کم حرف و درونگرایی داشت. از حلزون نگه داشتنش معلوم بود چقدر با حوصله و با برنامه است. برعکس زنش بشدت برونگرا اجتماعی شلوغ و پرهیجان بود. هر دوتا عاشق هم بودند اما هرکدام شیوه متفاوتی از عشق ورزیدن رو داشتند و می‌پسندیدند.

ویک مثل یک بزرگتر مراقب همسرش بود. حواسش بهش بود. کنترلش میکرد. یواشکی ازش عکس می‌گرفت و براش چاپ می‌کرد. و رفتارهای بچگانه‌اش رو تحمل می‌کرد.

ملیندا اما عشق رو در روابط جن.سی میدید و وقتی شوهرش پایه اش نبود سراغ مردهای دیگه می‌رفت. یک دلیلش هم این بود که ویک را به حسادت بندازه وگرنه اینطوری که ویک رو‌نگاه میکرد معلوم بود عاشقشه.

این تقابل دو تا شخصیت اصلی، تنها جذابیت فیلم بود. البته بازی هردو بازیگر هم عالی بود. نقش و بازی بن افلک (جذاب لعنتی!) آدم رو یاد فیلم Gone Girl/ دختر گمشده می‌انداخت که البته این فیلم اصلا در اون سطح نبود. 

اما همانطور که گفتم فیلمنامه اش ضعیف بود واقعا.( از اینجا به بعد اسپویل داره)

ما تا انتها نمی‌فهمیم ویک از کشتن دوستان همسرش راضیه یا نیست؟ اون نفر آخر هم که کاملا تصادفی کشته شد. چرا ویک کیف پول اون طرف رو نگه داشت؟ چرا ملیندا رفت اتاق حلزونها و اتفاقی کیف پول را پیدا کرد؟ چی شد تصمیم گرفت دیگه دنبال رفیق بازی نره و بمونه وای شوهرش؟ و...

روند داستان من رو یاد سریال محبوبم YOU هم انداخت. اونجا هم پسره تمام آدمهای مزاحم در رابطه اش رو می‌کشه. اما اون خیلی با حساب و کتاب و دقیق این کار رو انجام میده و البته تا مجبور نشه نمیکشه‌ و تکلیفش با خودش مشخصه‌. 

خلاصه چیزی که من از فیلم فهمیدم این بود که ویک اونقدر صبر کرد و مزاحم ها رو از رابطه اش حذف کرد که زن سرکشش برگشت سمت خودش. همون‌طور که یکبار در مورد حلزون ها گفت که چقدر طول می‌کشه تا به جفتشون برسند. تفسیر قشنگی از عشق بود. 

چه طولانی شد🙄

ایستگاه اتمسفر

یکی از تصمیماتی که برای امسال گرفتم اینه که هر کتابی میخونم یا هر فیلمی که میبینم در موردش چند خط بنویسم.

اولین فیلمی که دیدم فیلم ` ایستگاه اتمسفر` بود. 

بازیگر اصلیش محسن کیایی بود. در کل فیلم درام خوبی بود. داستان مشخص و پیرنگ بی اشکال بود. و رازها یکی یکی افشا و گره ها باز میشد. ( بجز یک قسمت که متوجه نشدم آپارتمان از کجا اومده بود و اصلا کی خریده بود؟)

نکته قابل توجهش شخصیت پردازیش بود. شخصیت اصلی، قهرمان فیلم بود. ویژگی هاش گاهی واقعا اغراق شده بود اما وقتی کم کم متوجه رابطه اش با مادر مرجان می‌شدیم، رفتارش قابل پذیرش بود. 

شخصیت مرجان خیلی کوتاه در فیلم بود و نمیشد باهاش رابطه برقرار کرد و کارهاش چون پیش زمینه اش مشخص نبود خیلی قابل قبول نبود. 

خلاصه از ۱-۵ بخوام نمره بدم میشه ۳.۵ 

الآنم که تو فیلیمو بدون اشتراک میشه دید. پیشنهاد میدم ببینید.

این بَده!

من یک اخلاق گندی دارم؛ 

اونم اینجوریه که 

مثلا یک تصمیمی گرفتم یا می‌خوام یک کاری انجام بدم 

حالا کافیه یک نفر بیاد همون رو بهم بگه بخصوص اگر امری بگه، از موضع بالا بگه 

منم دیگه انجامش نمیدم...

به همین زشتی...

نمی‌دونم از غرورمه یا چی ولی اصلا خوب نیست😵‍💫

 

 

 

از ضعیف بودن متنفرم

فکر میکردم آدم قوی و محکمی هستم

تا 

اینکه 

بهم 

بی‌توجهی کرد...

جوری حرف زد، رفتار کرد که انگار من نیستم

و

 فهمیدم چقدر ضعیف و شکننده‌ام...

پ.ن: یکجا خوندم نوشته بود: وابستگی به هر چیزی باعث میشه تو نتونی آدم شادی باشی...

حال من...

حالِ من 

حالِ اون آدمِ زخمیه 

که خودش دیده زخمش چقدر کاریه 

اما جایی نمیره...

خوش نشسته بمیره...

 

کجا باید برم؟/روزبه بمانی

 

من تو من!!

اونی که تمام امروز بیرون بود 

با دیگران گفت و خندید 

ناهار خورد 

خرید رفت

اون که لباس نوهاش رو‌ پوشید و با خانواده‌اش رفت عید دیدنی 

آجیل خورد و معاشرت کرد 

اون که نشست پای تلویزیون و قه ‌‌‌‌قه خندید...

اون، من نبودم!

اونی  که بین آدم‌ها احساس غریبی می‌کرد 

اونکه دلش می‌خواست تنهایی راه بره و هدفون بزنه و آهنگ‌های مورد علاقه اش رو گوش کنه 

اونکه از بی‌توجهی‌های یک نفر، دلش شکست و از توجه یک نفر دیگه شاد شد 

اونکه تلاش می‌کرد خودش رو تو عکس‌های دیگران جا بده...

اونکه هی پیام‌رسان ها رو بالا و پایین می‌کرد منتظر یک پیام، یک چت گروهی...

اونکه دلش  می‌خواست مهمونی زودتر تموم شه 

اونکه آرزو می‌کرد شب بشه و بخزه تو رختخواب و چرت و پرت‌های مغزش رو خالی کنه‌‌‌ ...

اون من بودم!

این من بدجور تو اون من گیر افتاده و راه فرار هم نداره... 

پ.ن:

خنده‌ی خشکی به لب دارم

 ولی بارانی ام

 ظاهری آرام دارد

باطن طوفانی ام

 سجاد سامانی

 

 

 

 

 

 

 

 

این پست حاوی کمی غر است...

زمین زنده شد...

دل من نه!

چاره‌ی دلی که با بهار هم حالش خوب نشد، چیه؟

 

 

 

 

پیشنهاد سریالی!

آخرین سریالی که سال 1400 دیدم سریالی به نام آپلود/Upload بود.

فصل یک داستان و ماجرای خاصی نداشت. 

اما فضای فیلم که در آینده و فضای متاورس بود، رو خیلی دوست داشتم. تصور کنید آدمها بعد مرگ تبدیل به یک هارد میشن و وارد فضای بینهایت مجازی میشن و میتونن به شکل بی عیب و نقصی، برای همیشه زندگی شون رو ادامه بدن...

برای طرفداران فیلم های علمی_تخیلی پیشنهاد خوبیه 👌

ساحل آرامش یا دریای مواج؟

 

چقدر دلم یک اتفاق، یک تحول، یک ماجرای بزرگ می‌خواد اما...

اما من آدم محافظه کاری ام... اصلا اهل ریسک نیستم

جرئت ندارم این ساحل امن و آرامم رو ول کنم و دلم رو بزنم به دریا و خودم رو بسپرم به امواج وحشی...

می‌ترسم همه ‌ی آن چیزی که تا حالا بدست آوردم، از دست بدم... و خب الان چیزهای ارزشمندی دارم که من رو از گذشته ترسوتر هم می‌کنه...