برای خودم

این رو می‌نویسم برای خودم

برای خودم در سه چهار سال آینده

که اگر باز هوس کردم یا راضی شدم یا حس مسئولیتم گل کرد...

« من رو به یاد بیار

در این روزها که بی‌رحمانه سخت می‌گذره

در این روزها که هیچ چیز سرجاش نیست

و از همه بیشتر خودم

من رو با این روزهایی که نمی‌گذره به یاد بیار

با همه این ثانیه‌های طولانی

و این حال و احوال آشنا اما آزاردهنده

با همه مشقت و حسرتی که ماند بر دلم...

من رو به یاد بیار...»

چرا چنین خسته...

اینقدر خسته و خوابالویم

که

شبها که می‌خوابم

تو خواب هم دلم می‌خواد بخوابم

مثلا دارم خواب می‌بینم با دوستم تو خیابونیم

می‌ره داخل مغازه خرید کنه

من می‌گم تا اون بیاد، همینجا بخوابم.

رو زمین می‌خوابم

اون که میاد، بلند می‌شم، جلو چشم مردم خودم را تکان می‌دم، می‌ریم.

تازه با خودم می‌گم برای اولین بار تو خیابون رو زمین خوابیدم...

حق هر آدمه اصلا...

ولی

داشتن یک نفر که کنارش از هیچی تو دنیا نترسی

از اوجب واجباته!

از این شانس‌ها

خوش‌شانسی فقط وقتی تاکسی میگیری

و سلیقه‌ی موسیقی راننده‌اش مثل خودته...

این!

میگه این کارش تمومه... مرده!

اینکه هرازگاهی با شوک دادن تکون می‌خوره به این معنا نیست که زنده است...

دست از سر این جنازه بردار...

یا خاکش کن یا بوی گندش چندوقت دیگه بلند میشه...

نمی‌خوام حرفش رو قبول کنم...

خیلی زود از دست رفت...

+ تمام!

دل تنگم...

عکس مامان و بابام رو گذاشتم بکگراند گوشیم

مال همین سفر اردیبهشت مونه

حالا هربار گوشی را برمیدارم با دیدن لبخند مامانم، ناخودآگاه لبخند میزنم...

هم دل‌تنگیم کمتر میشه

هم یادم می‌افته چقدر اون سفر دو سه روزه خوش گذشت...

عجیبه که آدم این همه بزرگ هم که میشه، مستقل هم که میشه، خودش مادر هم که میشه، باز تو سختی‌ها و غم و غصه‌هاش فقط مامانش رو می‌خواد...

بهایی که باید پرداخت

گاهی درد و رنجی رو تحمل می‌کنیم

برای رسیدن به مقصود و هدفی.

این بهایی‌ست که باید بپردازیم.

هرچند سخت،

از جون و دل هزینه رو می‌دیم...

گاهی درد و رنجی رو تحمل می‌کنیم

که نمی‌دونیم چرا...

اما حتما اون هم بهای مقصودی ارزشمنده که امروز نمی‌بینیمش...

شاید همین الان وسط تلاشهات برای بزرگترین موفقیت عمرت هستی و خودت خبر نداری!

+ الیس الله بکاف عبده؟

کافیه به خدا اعتماد کنیم.

از سری خواب هام

دیشب خواب می‌دیدم رفتم پیش یک دعانویس و فالگیر

خیلی پر از شک و ابهام بودم

چون خیلی این آدمها رو قبول ندارم

ولی قیمتش مناسب بود گفتم ضرر که نداره😉

خلاصه بهش گفتم من خیلی آدم با استعدادی‌ام، خیلی هم پرتلاشم

ولی تو زندگی هنوز به چیزی که حقمه نرسیدم

آیا این سرنوشت طبیعی زندگیمه یا یک چیزی داره اختلال ایجاد میکنه؟

منظورم این بود که کسی برام دعایی چیزی گرفته که موفق نشم؟

این حرفها رو هم که میزدم بازم مطمئن نبودم از اون آدم

متاسفانه در همین‌جا خواب به پایان رسید و نفهمیدم جواب خانومه چی بود...

+ خیلی وسوسه میشم برم پیش یک فالگیر ولی می‌دونم نود درصد شون کلاهبردارن....

پیشبینی میکنم

شهریور و مهر بی‌اندازه سختی پیش رو دارم...

...

+ خدا بخیر بگذرونه