سریال جیران

 دارم جیران رو نگاه میکنم.

اول بگم کلا از بهرام رادان بدم می‌اومد، حالا با این نقشش بیشتر هم بدم اومد ازش...

داستان اینه که ناصرالدین شاه عاشق جیران شده... و به قول خودش بین اون همه زن تو حرمسراش، این اولین باره که خودش عاشق شده و انتخاب کرده...

اما جیران به قول خودشون تمکین نمیکنه...

مثل باقی زنهای حرمسرا آرزوی خلوت همایونی رو نداره...

شاه هم منتظر که بلاخره کی خانم تشریف میارن... بلاخره که مجبور میشه میاد، دو کلمه حرف زده نزده پامیشن میرن سراغ برنامه🙄🙄

این بود عشق عشق که میگفتی؟

دقیقا کی عشق مترادف شهوت و هوس شد تو این دنیا؟

چه بلایی بر سر این زیباترین احساس انسانی اومد که تنزل پیدا کرد تا حد یک رابطه حیوانی؟؟

عشق رو به گند کشوندید... 

نمی‌دونم شایدم عشق افلاطونی حالا دیگه منسوخ شده... فقط تو بعضی فیلم‌ها پیدا میشه... عشق ها حالا خیلی زود آلوده به بدن‌ها میشه...

پ.ن: تا اینجا جیران شبیه شهرزاد بود. اما عشق اونجا واقعا عشق بود. قباد چندین شب صبر کرد تا شهرزاد بلاخره اجازه داد وارد اتاق خوابش بشه... تازه هدف هم فقط تولید بچه بود.😶 دلم برای قباد تنگ شد❤️

 

سالی که گذشت

سلام.

یکی دو هفته خیلی شلوغ رو‌ پشت سر گذاشتم 

تازه من آدم دقیقه نود هم نیستم ولی نمی‌دونم چرا این همه کار موند برای دو هفته آخر سال...

باورم نمیشه رسیدیم آخر سال ۱۴۰۰ که این همه منتظرش بودیم 

حقیقتا خیلی سریع گذشت 

دیروز تو یک پیج پرسیده بود بهترین اتفاق سال گذشته‌تون چی بود؟ 

خیلی دمغ شدم وقتی هرچی فکر کردم نتونستم جواب سوال رو بدم.

فکر کنم همینکه بسلامتی این سال رو پست سر گذاشتیم خودش بزرگترین اتفاق بود. (خداروشکر) ولی اتفاق بد کم نداشت امسال. دو سه تا از عزیزانمون رو از دست دادیم و مطمئنم عید خیلی جای خالیشون رو احساس خواهیم کرد. 

برای همه مردم کشورم آرزوهای خوب دارم. امیدوارم سالی که قراره بیاد همه‌اش پر از شادی و سلامتی باشه. جوری که آخر سال دیگه بین یک عالم اتفاق خوب، نتونیم بهترینش رو انتخاب کنیم.

پ.ن: دلم میخواست بیشتر باشم و بیشتر بنویسم ولی اونقدر هرشب خسته بودم نمی‌فهمیدم چجوری خوابم می‌برد. امیدوارم سال دیگه نرم غیب شم دوستام نگران شن😉

 

 

 

 

من تو دنیای اشتباهی!!

خانومه ازم پرسید: با این همه مشغله واسه خودت هم وقت میذاری؟

.

یکم فکر کردم گفتم: آره، کلاسهای مختلف شرکت میکنم، کتاب می‌خونم، فیلم میبینم....

یک جوری نگاهم کرد.

بعد فهمیدم منظورش این بود که آرایشگاه میری؟ خرید میری؟؟ ...

.

حرف زدن یا نزدن؟!

خیلی از مردم از داشتن این موهبت محروم هستند: این که بدانند چه زمانی دهان‌شان را ببندند. مردم عاشق حرف زدن هستند و من هرگز انسان حرافی نبوده‌ام. در درونم بسیار با خودم حرف میزنم، اما معمولا کلمات به لبهایم نمی‌رسند.

دختر گمشده/گیلین فلین 

باز نیاین بگین خود خودمم 😉 چون این یکی دیگه واقعا خودمم😎

گاهی فکر میکنم بیشتر از اینکه حرف بزنم دارم می‌نویسم... اصلا چقدر نوشتن برام راحت تره تا حرف زدن...

 

 

 

 

من

خواهم که به خلوتکـــده‌ای از همه دور

من باشم و من باشم و من باشم و من...

اخوان ثالث

دنیای تنهایی

یکم از تنهایی بگم؟

.

تنهایی نه از تنها ماندن، بلکه از نبود امکان به اشتراک گذاشتن آنچه برای ما اهمیت دارد، حاصل می‌شود.

(یونگ)

 

چه تعریف زیبایی کرده از تنهایی...👌 این همون تنهایی که من دچارش م. آدمی نیست دور و برم که باهاش از علایقم صحبت کنم... 

این همون تنهایی که آدم رو میکشونه اینجا یا اینستا .... 

 

    

به شکلی متناقض توانایی در تنها بودن، شرط توانایی در عشق ورزیدن است.

(اریک فروم)

 

این چی میگه؟؟

میگه تا وقتی با تنهایی خودت راحت نباشی، نمیتونی بگی واقعا عاشق یکی شدی یا فقط برای فرار از تنهایی با اونی!

سخت شد؟‌!😉

داستان یک آدم فضایی که بین زمینی ها گیر افتاده...

قبول دارید یکی از خوبی های کرونا جمع شدن بساط این دورهمی ها و مهمونی ها بود؟

 

من آدم اجتماع گریزی نیستم. گوشه‌گیر و منزوی هم نیستم. اتفاقا مهمونی هم خیلی دوست دارم. اما در حد دو سه ساعت.

 

از سه ساعت که بیشتر بشه، احساس خفگی بهم دست میده. دلم میخواد از اون جمع خارج بشم، برم یک جایی نفس بکشم...

 

درست همون وقتی که همشون نشستن درمورد آخرین عمل های زیبایی و رنگ موی سال صحبت میکنند و لباسهای که جدیدا خریدن بهم نشون میدن، از مادرشوهر و خواهرشوهر غیبت میکنند و آخرین اخبار فک و فامیل رو رد و بدل میکنند، از مبلمان جدید خونشون رونمایی میکنند و...

خلاصه مشغول همون حرفهای خاله زنکی هستن، من انگار تو زندونم و دست و پا میزنم برای رهایی... انگار آدم فضایی هستم بین زمینی ها.‌‌.. همینقدر بیگانه... همینقدر غریب!

 

دلم میخواد همون لحظه تنها یک گوشه بشینم و کتاب بخونم یا سریال نگاه کنم. ویکی پدیا رو بچرخم و مطالب جدید یاد بگیرم. یا تو یک وبینار یا لایو شرکت کنم. دلم میخواد برم پیاده روی و هندزفری بزنم و پادکست گوش کنم. یا اصلا تو اکسپلور اینستا ول بچرخم. ته تهش با یک نفر که شبیه خودمه چت کنم... 

 

من شبیه آدمها نیستم. این اذیتم می‌کنه... 

 

 

شعر

حرف را می‌شود از حنجره بلعید و نگفت

                وای اگر چشم بخواند غم ناپیدا را ...

حس سرد روح بودن...

تا حالا احساس روح بودن داشتی؟

 

.

 

برای من آخرین بار، همین چند روز پیش بود.

 

دیدم یک گروه واتساپ جدید اضافه شدم. اول هیچکس رو نشناختم بعد که مدیر گروه اومد و همه رو معرفی کرد، فهمیدم دوستان دوران دبستان و راهنمایی هستند. بیشترشان رو حدود بیست ساله ندیدم. خوشحال شدم از دیدن دوباره شون. 

 

اما وقتی خودم را معرفی کردم دو سه نفر بیشتر ازم استقبال نکردند. با اینکه من همه رو به یاد می آوردم، یعنی اونها من رو به یاد نمی آوردند؟ 

 

من از اون بچه شلوغ ها بودم پر جنب و جوش و زرنگ. اما هیچوقت نتونستم با آدمها جور بشم. قاطی شون بشم. همیشه حداکثر دو سه تا دوست نزدیک داشتم... 

 

الآنم همینجوریم... الآنم گاهی احساس میکنم یک روح سرگشته‌ی گیر افتاده وسط آدمها هستم... میبینم وسط یک جمع همه دارند دو نفر دونفر، سه نفر سه نفر با هم صحبت میکنند و من ساکت نشستم یک گوشه...

 

این اذیتم می‌کنه... این حس سرمای روح بودن، اذیتم می‌کنه.

بعضی شب‌ها

شب مثل یک هیولا می مونه...

تمام روز یک گوشه پنهون میشه 

منتظر 

همینکه همه جا تاریک و ساکت میشه 

حمله می‌کنه 

آدم رو می‌بلعه...

.

تمام فکرهایی که تو طول روز اجازه ندادم نزدیکم بشن، از گوشه گوشه‌ی ذهنم، هجوم میارند...

و من 

بی دفاع و خسته 

همه‌شون رو می‌پذیرم...

هر کدوم زخمی میزنند و میرن تا فرداشب...

.

تو فیلم شب‌های روشن میگه:

فکر کردن تو روز فایده نداره، نور و صدا و شلوغی مزاحم خیال‌بافی آدم میشن. باید صبر کرد تا شب بشه....

گاهی هم البته اینجوریه. تمام روز صبر میکنی شب بشه

 تا بتونی تو آرامش و سکوت شب فکر کنی...