اینطوریه که...
وقتی یکی ازتون میخواد کاری براش انجام بدید
که خودش میتونه انجام بده...
احتمالا دنبال کمی محبت و همدردی و توجه شماست...
نه صرف اون کار!
وقتی یکی ازتون میخواد کاری براش انجام بدید
که خودش میتونه انجام بده...
احتمالا دنبال کمی محبت و همدردی و توجه شماست...
نه صرف اون کار!
وقتی حس میکنی باید در مورد یک مسئلهای، کاری بکنی
اما
کاری از دستت برنمیاد...
هرچقدر تلاش کنی باز زورت نمیرسه...
کلا از حوزه توانایی تو خارجه...
فقط باید با حسرت بشینی و نگاهش کنی و آه بکشی و غصه بخوری.
این بده!
یک سال ( و کمی بیشتر) از تولد وبلاگم میگذره...
مدتی هست که بهش سر نزدم.
پارسال وقتی این وبلاگ را میساختم، مغزم ورم کرده بود از شدت حرفهایی که میخواستم بزنم و جایی نداشتم برای زدنشون...
پارسال پاییز و زمستون سختی رو پشت سر گذاشتم...
با اینکه کلا به گروه خونیم نمیآد افسردگی خفیفی را تجربه کردم...
اما
کم کم همه چی بهتر شد. زندگی چرخید و چرخید و باز روی خوشش را به من نشون داد و از تابستون به بعد شدم همون آدم سابق... شاد و پر انرژی و مثبت نگر و عاشق زندگی!
از پاییز امسال میترسیدم... از این فصل سرد و دلگیر که شبهای طولانی داره و تنهایی ها بیشتر به چشم میاد ...
اما
من خوبم...
و دلیل اینکه کمتر هم اومدم اینجا این بود که حرف تلنبار شدهای در مغزم نبود...
چیزهای زیادی از سال گذشته تا امسال عوض نشده اما خوشحالم که تجربه پارسال برام تکرار نشده... خوشحالم که دنیا عوض میشه، ما آدمها عوض میشیم... روزهای بد تموم میشن همونطور که روزهای خوب، و امید همیشه همراهمونه.
هرچند بی صبرانه منتظر رسیدن بهار هستم بیشتر از هر وقت دیگری!
از دوستانی که این مدت پیگیر احوالم بودن، ممنونم. من واقعا خوبم☺️
امیدوارم حال همتون همینقدر خوب باشه یا بزودی بشه.