چی دیدم؟ چی خوندم؟

با پایان یافتن این ماه، بگم تو تیرماه چی دیدم و چی خوندم

* سریال جدیدی دیدم به نام Severance .(تفکیک شده)(Imdb=8.5)

فصل اول سال 2022 و فصل دوم 2025 منتشر شده. فصل سوم هم احتمالا سال دیگه بیاد.

اگر ژانر علمی-تخیلی، معمایی یا روان‌شناختی دوست دارید،

یا اصلا اگر دوست دارید نه فقط برای سرگرم شدن که برای فکر کردن و تحلیل کردن، فیلم نگاه کنید بهتون پیشنهاد می‌دم.

چند قسمت اول ریتم کمی کنده، خسته نشید و ادامه بدید. بعد بشدت مغزتون درگیر میشه.

.

* کتاب یک اتفاق مسخره داستایوفسکی را خوندم.

همون اوایلش یادم اومد قبلا صوتیش را گوش داده بودم

ولی متن همیشه تأثیرگذارتره.

این کتاب موضوعش اجتماعی بود ولی همون سبک همیشگی داستایوفسکی نمایان بود.

تحلیل شخصیت ها، خصوصا درونیات شون، احساسات عمیق، متضاد و متناقض، چیزهایی که هرکدام مون ممکنه احساس کرده باشیم اما در قالب کلمات بیان کردنش کار هرکسی نیست.

.

* کتاب انسان در جستجوی معنا را هم صوتی گوش دادم.

من همیشه نسبت به کتابهایی که ترند میشن گارد دارم. بر حسب تجربه دیدم کتابهای زرد و بازاری معمولا شهرت پیدا میکنند. به همین دلیل تا حالا سراغش نرفته بودم.

اما واقعا عالی بود.

دنبال نسخه کاغذیش هستم که بتونم خط به خطش رو چند بار بخونم و هایلایت کنم.

ژانر اصلیش روانشناختی- فلسفی ست و نکات خیلی جالبی در مورد انسان و زندگی ش مطرح می‌کنه.

اگر موضوع رنج تا حالا توجهتون را جلب کرده حتما بخونید.

تفأل صبح

بس آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

غلط گفتم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

.

+ یعنی واقعا شما هر روز حافظ نمی‌خونید؟

برای من جزو روتین صبحگاهیه 😊

شبی در خیابان

از آدم‌هایی که میان جلوی بستنی فروشی صف می‌کشند

و بعد پیاده رو، را می‌بندند

اصلا خوشم نمیاد. 🫤

+ ده تا مغازه دیگه هم هستن ولی همه باید از همین یکی بستنی بخرند!!!

به افتخار اسپانیای آزاده

معمولا تو جام جهانی‌ها طرفدار ایرانم🇮🇷

وقتی ایران حذف میشه دیگه کاری با جام جهانی ندارم

کی قهرمان میشه کی نمیشه مهم نیست برام

اما دیشب من هم مثل خیلی از ایرانی‌ها، لبنانی‌ها، فلسطینی‌ها و تمام مظلومان و آزادگان جهان طرفدار اسپانیا بودم.

از قهرمانی اسپانیا در خاک آمریکا خوشحال شدم

اما

از باخت آرژانتین و ناراحتی اون مسی بدریخت اسراییلی خوشحالتر🤩🤩

انگار نمی‌تونم.

آیا با حسرت نگاه کردن به گذشته، زخمی کردن یک خاطره‌ی ماندگار نیست؟

آیا اگر بدون اینکه بخواهیم یک بار دیگر اون زمان و‌ اون مکان باشیم، یکبار دیگر اون حس و حال رو تجربه کنیم، شیرینی خاطرات را بهتر نخواهیم چشید؟

.

راستش برای من پذیرش اینکه زمان گذشته، دیگه قابل دستیابی نیست، سخت‌ترین مسئله است.

از بین محدودیت‌هایی که در دنیا اذیتم می‌کنه، این بدترینشه.

.

مثلاً شده بخواهی یکبار دیگه بچه‌ بشی، بی خیال دنیا مشغول لذت بردن از بازی؟

یا دلت اون نشاط و کنجکاوی نوجوانی را بخواد؟

یا اون حس شگفت‌انگیز همه‌ی اولین‌ تجربه‌ها؟

یا دلتنگ آدمی بشی که دیگه نمی‌بینیش؟

و...

این جور وقت‌ها همیشه حسرتی غم‌انگیز مثل مایعی لزج و چسبناک دور تا دور یک خاطره‌ی قشنگ را می‌گیره و آدم را دلزده می‌کنه...

.

این افسوس و ناامیدی از یکبار دیگر تجربه‌ی اون لحظه، حتی تجربیات و خاطرات شیرین را تلخ و گاهی کشنده می‌کنه...

.

می‌دونم باید بپذیرم هیچ لحظه‌ای دوباره تکرار نمیشه،

باید پذیرم خاطره‌ها فقط خاطره‌اند نه امکان بازگشت به گذشته،

باید بپذیرم خاطره پل نیست، فقط یک پنجره است!

اما...

هین سخنی تازه بگو...

آدم‌ها چرا همه شبیه هم شدند...؟

شبیه هم لباس می‌پوشند

دندون‌هاشون همه لمینت شده، موها کراتین شده، رنگ شده، ناخن‌ها کاشته...

شبیه هم حرف می‌زنند

کلمات یکسانی به کار می‌برند

عقایدشون انگار کپی شده است

کتابهای مشابهی می‌خونند و محتوای یک شکلی را لایک می‌کنند

آرزوهاشون، ترس‌هاشون، انتخاب‌هاشون شبیه همه...

هدف همه‌شون تو زندگی یک چیز شده

راه‌هایی که میرن شبیه همه

مقصدشون یکیه...

حتی نگرانی‌هاشون، شکایت هاشون یکسانه

.

هیچ‌کس دنبال یک طرز فکر جدید نیست

دنبال یک هدف جدید

یک راه جدید

سبک متفاوتی در زندگی

فکری تازه، ایده‌ای نو

.

شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خويش برون آيد و کاری بکند؟

-حافظ-

انزوای انتخابی

هرسالی که می‌گذره محاسن کناره‌گیری از مردم و عزلت نشینی مجازی برام آشکارتر میشه...

.

الان دلم می‌خواد همین چندتا گروه دوستی رو، که تو پیام‌رسان‌ها برام باقی مونده، هم ترک کنم. مثل اینستاگرام که مدتهاست رها کردم.

.

دلم می‌خواد از همه آدم‌هایی که می‌شناسم کیلومترها فاصله بگیرم...

نه فاصله‌ی فیزیکی -که نسبتا دارم-

دوست دارم مجازی هم‌دور باشم ازشون.

.

آدم‌هایی که هر کدوم بشکلی و معمولا ناخواسته وارد زندگی من شدند. (فامیل، همکلاسی های دوران های مختلف تحصیلی و دوستان خانوادگی و...)

خیلی از اینها اگر اختیارش را داشتم انتخاب من نبودند، چراکه جهان متفاوتی دارند... اما ارتباط با آنها اجباری ست.

اجباری که گاهی نه از بیرون، که از سمت خودمه و از پایبندی به اخلاق و انسانیت ناشی میشه.

.

همین فضای مجازی که فاصله‌ها را کم کرده و آدم‌ها را به هم نزدیک، ارتباط با خیلی‌ها را دائمی و اجتناب‌ناپذیر کرده؛ آدم‌هایی که بیشتر باعث فرسایش روحی می‌شن تا نشاط و شادابی.

.

ترجیح میدم فقط بمونه اینجا و مشابه اینجا که ناشناس هستم و می‌تونم با آزادی بنویسم.

بدون ترس از قضاوت شدن، طرد شدن، واکنش‌های هیجانی و ادامه‌دار شدن در دنیای واقعی...

با دوستانی که ناشناس هستند اما انتخاب می‌شوند.

+ همراهان گرامی اون تیک‌ کنار کامنت خصوصی را بردارید، نمیشه تایید کرد یا جواب داد.

و سحر روز جمعه تمام شد

این روزها

در اوج آمادگی‌ام

که با یک عکس،

با یک تکه فیلم،

با یک نوحه،

با یک موسیقی غمگین

حتی با یک صدا...

گریه کنم...

+ و خدا رحم کند این همه دلتنگی را...

+ گوش کنید این و این و این

دکمه خاموش هم نداره!

مغزم شبیه بخش نوزادان بیمارستانه...

یک لحظه هم توش سکوت برقرار نمی‌شه.

بد نه خیلی بده.

من زیادی درگیر آدم‌ها میشم

زیادی براشون احساس میذارم

زیادی ذهنم را درگیر شون میکنم

و این بده

+ ولی خوش به حال اونی که درگیرش بشم😉😎

وداع

تو این روزهای سخت و جانکاهِ تهران

با این آهنگ خیلی گریه کردم...

اون پایینِ پایین هم گذاشتم خواستید پلی و دانلود کنید.👇

+ خداحافظ ای تو مثل نفس...

قاتی پاتی ۴

۱. اگر دیدید یکی پشت فرمون داره

بی خیال مردم

با آهنگ‌های ماشینش همخونی می‌کنه

بهش نخندید

اون منم.

عادتمه 😉

.

۲. اینقدر از اسباب کشی متنفرم،

و جای اسباب کشی پارسال هنوز درد می‌کنه،

که حاضرم کلیه‌ام را بفروشم همین خونه را بخریم...

.

۳. ظهرها میگم من میرم بخوابم

ولی

واقعا نمی‌خوابم

فقط می‌خوام بتونم دو ساعت تو اتاقم تنها بمونم...

چمیدونم کتاب بخونم، فکر کنم، بنویسم، سریال ببینم، هرچی... ولی تنهای تنها!

درون‌گراها میفهمن چی میگم...

.

۴. دولینگو هی بهم پیام میده چرا نمیای...

کاش هنوز فیلتر بود حداقل عذاب وجدان نداشتم.😵‍💫

.

۵. از آدم‌هایی که تو صحبت‌هاشون خداروشکر میگن،

حتی اگر فقط یک عادت زبانی باشه، خوشم میاد.

برو...

یک روزی که مادربزرگ بشم به نوه‌ام خواهم گفت:

«هرجایی که کسی دلش برای تو تنگ نشه،

جای تو نیست... »

.

+ خودم مادربزرگی نداشتم که این را بهم بگه.

قاتی پاتی های ۳

۱. بنظر نذری‌های تو یخچال تموم شده😢

باید دیگه کرکره‌ی آشپزخونه را بزنم بالا...

.

۲. یک بار خوندم که برعکس برون‌گراها که دوست دارند همه چیز را با صدای بلند گوش کنند، درون‌گراها صدای کم را ترجیح میدن...

زندگی دوتا درونگرا و برونگرا با هم چالش‌های بانمکی داره...

.

۳. مقام خاص‌ترین طعم زیتون میرسه به زیتون کبابی... تا حالا دست زیتون پرورده بود.

.

۴. یک زمانی بود به هرکی می‌گفتن برو پیش روانشناس ناراحت و خشمگین می‌شد...

حالا اسمش را عوض کردن شده تراپیست، نه تنها دیگه بد نیست، خیلی هم کلاس داره... 🫤

فدای سرتون

یعنی لعنت به اون تکنولوژی که علیه کشور و مردم من استفاده بشه...

از اون موشک و رادار و پهباد و پدافند و کوفت و زهرمار های نظامی‌شون تا این VAR آشغالشون🤬🤬🤬

مرگ بر آمریکا🤬🤬🤬

برای دوام آوردن در دنیا

باید وسیع بشیم

عمیق بشیم

باید اقیانوس بشیم

اقیانوسی که طوفان‌ها نتونن، آرامشش را بهم بریزند.

آدم امن همه چیز است.

ازم پرسید: آد‌مها را در چه موقعیتی میتوان بهتر شناخت؟

خیلی فکر کردم.

جواب را پیدا کردم.

یک جایی آدم‌ها نقاب‌ها را میذارن کنار، دست از تظاهر برمی‌دارن،

انگار می‌رسن خونه و لباس‌های تنگ و رسمی را درمیارن و لباس راحتی‌های گل گشاد خودشون را می‌پوشن،

اونم جاییه که احساس امنیت می‌کنند؛

وقتی می‌دونند کسی قضاوت شون نمی‌کنه و هرکاری هم بکنند و هر جوری فکر کنند باز پذیرفته شده‌اند و دوستشون دارن،

یک جایی مثل خانواده، مثل دوست‌های صمیمی...

اینجوریه که اون آدمِ محل کار یا فلان اجتماع رسمی، اون آدم تو خونه یا بین رفیقهاش نیست...

.

پس اگر می‌خواهی واقعیت کسی را ببینی باید بهش امنیت داده باشی...

.

+ اگر هنوز من را نمی‌شناسی، اگر من حتی جلوی تو هم خود واقعیم نیستم، به این دلیله که امنیت کافی بهم ندادی...

+ یک ذهن مشکوک که به هیچ کس نمی‌تونه اعتماد کنه، تکلیفش چیه؟

من درختم...

شده بخوای باد باشی

آزاد، رها، سبک

بی تعلق، بی‌وابستگی هرجا میخواهی بری؟

اما

در عوض درخت باشی

با ریشه هایی قوی در خاک...

با بدنی تنومند و خسته از روزگار؟

با گنجشکانی که تو آشیانه‌ و پناهگاهشونی؟

انبار تکانی...

کاش میشد یک روز هم برم تو انباری مغزم،

مرتب کنم

دسته بندی کنم

تر تمیز کنم

قفسه هاش را بریزم بیرون و ببینم چی به چیه...

.

• مثلا یک خاطره‌ی تلخ قدیمی را بندازم بیرون و بگم دیوونه تو هنوز این را نگه داشتی؟

• یا کل پرونده‌های مربوط به یک نفر را پاره و ریز ریز کنم و بگم اون دیگه تموم شده چرا این‌ها را نمی‌اندازی بیرون؟

• بعد یک خاطره‌ی قشنگ پیدا کنم تمیزش کنم قاب کنم بزنم به دیوار، بگم ببین این چه قشنگه، از اینها نگه دار.

• بعد پسورد اون ایمیلی که ساخته بودم و یادم رفته، را پیدا کنم بگم خب این را چرا این پشت مشت ها گذاشتی؟ نمیگی لازمش دارم؟

• فکر کن یک عالم پوستر پیدا کنم از منِ ایده‌آلش... همون ها که هر روز من را با آنها مقایسه می‌کنه... اینها را باید آتش زد!

• بعد شاید یک جعبه‌ی بزرگ از آرزوهام پیدا کنم، بشینم با حوصله جداشون کنم. آرزوهای محال را پرت کنم بیرون و بقیه رو یک جور انگیزه دهنده‌ای بذارم جلو چشم.

• شاید یک‌ کشو‌ پیدا کنم پر از حرف‌های نگفته و تصمیم‌های به مرحله‌ی اجرا نرسیده...

خیلی‌هاش منقضی شدن اما بعضی‌هاش هنوز قابل استفاده است.

• بعد اون اطلاعاتی که برای امتحان لازم داشتم را پیدا کنم و بگم دیدی خوب نگشته بودی؟ همین جا بود!!

• می‌دونم همه جا، هر گوشه، مقدار زیادی کاغذ نت پیدا می‌کنم با محتوای خودسرزنش گری و خود تخریبی...

همه را جمع کنم و بهش بگم انصافه اینقدر من را سرزنش می‌کنی؟ ببین خیلی از این ماجراها تقصیر من نبوده!!!

• بعد هم بشینم کلی باهاش حرف بزنم که می‌دونم تو مهم ترین وظیفه‌ات حفظ بقاست و همه‌ی این کارها را برای من می‌کنی،

اما باور کن با مرور هر روزه‌ی خاطرات تلخ و روزهای سخت، بیشتر داری بهم آسیب میزنی...

بیا یکم با من مهربون‌تر باش...

بیا و با اشتباهات من راحت‌تر کنار بیا...

بیا دست از کنترل گری و کمال گرایی افراطی بردار...

اینقدر من را با ایده‌آل‌های غیر واقعیت مقایسه نکن...

.

آخرش سه چهارتا کیسه زباله بزرگ با خودم ببرم بیرون و بذارم سر کوچه.

بعد برگردم و نفس راحتی بکشم و از این مغز پاکسازی شده لذت ببرم.

.