تنوع طلب یا چند پتانسیلی؟؟
مدتی بود ننوشته بودم. چون فکر میکردم حرفی ندارم برای زدن... تا وقتی درگیری ذهنی م که تمام تمرکز و فکرم را درگیر خودش کرده، حل نشه نمیتونم مثل سابق زیاد فکر کنم و بنویسیم. ولی باز خودم رو مجبور کردم که بیام و در حد چند خط هم شده بنویسیم و این رو هم مثل همه کارهای قبلی رها نکنم... آخه زیاد این کار رو میکنم... دیگه آدمهایی که میشناسنم، بهم اعتماد نمیکنند کاری بهم نمیسپرن. چون میدونن دیر یا زود ولش میکنم... خودمم از این مدل خودم بدم میاد. نمیدونم تنوع طلبم یا چندپتانسیلی...
تا قبل از اینکه با آدمهای چند پتانیسلی آشنا بشم فکر میکردم چرا من این همه از این شاخه به اون شاخه میپرم. چرا نمیتونم یکجا بند بشم؟ چرا هیچ کاری نیست من رو با خودش نگه داره؟ من میخوام خیلی چیزها رو تو دنیا تجربه کنم... نه اینکه دنیال ماجراجویی و هیجان باشم. اتفاقا همیشه دنبال آرامش و امنیت و صلحم. فقط دلم میخواد خیلی چیزها رو بدونم، از خیلی چیزها سر دربیارم...
آدمهای چند پتانسیلی آدمهایی هستند که بر خلاف معمول تو یک شغل یا یک هنر نمیمونند. آدمهای دیگر معمولا تو یک زمینه متخصص میشن اما آدمهای چندپتانیسیلی در زمینه های مختلف نیمه متخصص اند. منم اینجوریم. تو هر زمینه ای سرکی میکشم اطلاعاتی کسب میکنم و بعد رهاش میکنم. شاید چون عاشق چالشم! چون زندگی خودم خیلی چالش نداره، اینجوری چالش های جدید برای خودم درست میکنم. مثلا یک مدت افتاده بودم تو خط بافتنی! ده تا ویدیو نگاه کردم. چند رنگ کاموا و میل خریدم و شروع کردم به بافتن. یک مدت موتیف بافتم. بعد دیگه این کار برام هیچ جذابیتی نداشت. حتی اونقدر نبافتم که بشه یک چیزی باهاش درست کرد! یک مدت عاشق شماره دوزی شدم. تا اینکه یکی دوتا کار انجام دادم. بعد رفتم تو دکوپاژ (همینکه وسایل قدیمی رو رنگ میزنند و طرح میندازن تا جدید و قشنگ بشه) چندتا بطری رنگ کردم و یک سینی کهنه رو با ترانسفر و رنگ خوشگل کردم و... اونم رفت کنار! از این کارها زیاد داشتم. کلاس تذهیب رفتم. کلاس خیاطی رفتم و...
هرکاری برام اول شبیه یک قله است! همینکه ازش بالا میرم و فتحش میکنم و دیگه چالشی برام نداره، از موندن تو قله خسته میشم و میرم سراغ قله بعدی! انگار فقط از اون حسی که میگیرم که منم میتونم! لذت میبرم... از هرکدوم این کارها یک مقداری بلدم نه در حدی که بتونم مثلا کسب درآمد داشته باشم یا آموزش بدم. البته شاید چون هیچ وقت هدفم کسب درآمد هم نبوده خیلی سفت و سخت پیگیری نکردم. یک سری مطالعات پراکنده هم تو زمینه های مورد علاقه ام داشتم یکم سواد رسانه ای بلدم یکم مباحث روانشناسی و... دو زمینه متفاوت تحصیلات دانشگاهی هم دارم... تازه هنوز یک سری برنامه هم تو ذهنم مونده مثلا عکاسی با دوربین حرفه ای، کوهنوردی، معلمی، فروشندگی!!! و... و من در اواسط سی سالگی به سر میبرم و نمیدونم قراره تا کی اینطور زندگی کنم؟؟ با وجود همه اینهایی که تا الان بلدم اگر یک روز خدای نکرده مجبور شم درآمد داشته باشم واقعا نمیدونم میتونم رو هیچ کدوم اینها حساب کنم یا نه! اما بین همه این مهارتها که میان و میرن عشقم به نوشتن همیشه هست. شاید اگر تا الان نویسنده شده بودم (یک نویسنده درست و حسابی) دنیال هیچ چیز دیگه نمیرفتم... گاهی فکر میکنم خوب شد خدا منرو مرد نیافرید! وگرنه از اونهایی بودم که تند تند ماشین و موبایل عوض میکردم .حتی فکر کنم زن هم تند تند عوض میکردم!!!! این همه آسمون ریسمون بافتم که خودم رو اقناع کنم که نباید اینجا نوشتن رو هم ترک کنم. نه دیگه این بار!