و پایان دلتنگیـــــ

آمَــــده‌امـ تو بــــه دادِ دِلَــــمـ بِرَســیــ

ادامه نوشته

مـــــــــــــــاهِ امشب

در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار

کرده ام خاطر خود را به تماشای تو خوش

_حافظ_

+ بازم ماه، امشب عکس گرفتم بازم خود واقعیش نمیشه.

(روی ماه بزنید لینک کردم عکس رو)

خوشحالم

خوشحال ترینم

بعد چند ماه دارم میرم مامان و بابام را ببینم...

و همه‌ی خانواده و فک و فامیل و دوست و..

دلم برای همه شون‌ تنگ شده.

حتی برای خیابون ها و دیوارهای شهر خودم.

همین الان برید

آسمون خیلی قشنگه امشب(تهران)

پر از ابرهای سفید و تکه تکه

ماهِ کامل

بین ابرها...

عکسش قشنگ نمیشه خودتون برید ببینید.😉

اینم یک جور دیگه دیوانگی...

کبوتر هامون تخم هاشون جوجه نمیشه

بعد اون وقت من باید برای این هم غصه بخورم!!😢

نه اینکه چرا اجاقشون کوره و بچه و وارث ندارن و...

از اینکه هر دفعه از روی تخم هاشون بلند میشن،

حتما چقدر ناامید و غمگین اند.😞

و هر دفعه میبینمشون حس میکنم افسرده شدن!!!

چشمهاشون غم داره!!!

.

+ دیوونه نشدم فقط میگن توانایی همدلی م بالاست!!!🙄🥴

چند پست قبل در موردش گفته بودم

مردی بود بسیار باهوش و زیرک،

اما خوش نداشت عقل و فهمش را به رخ بکشد.

مخصوصاً از شلختگی بیزار بود.

همچنین از شادی افسارگسیخته، و این دومی را نوعی شلختگی اخلاقی می‌دانست.

حالا، در واپسین سال‌های عمر در نوعی رفاه و آسایش شیرین و کاهلانه فرو رفته بود، در انزوایی خودخواسته.

-یک اتفاق مسخره/ داستایوفسکی-

+ بنظرم برای یک آدم باهوش و زیرک انتخاب خوبی برای گذراندن سال‌های آخر زندگی باشه.

نبودن.

وقتی نمی‌میرم

هم دردسر سازم

هم دست و پا گیرم...

اما به هر ترتیب باید تحمل کرد

سربار بودن را...

.

اینکه خودم تو زندگی چقدر رنج بکشم مهم نیست،

اما وقتی احساس می‌کنم

وجودم داره باعث رنج و اذیت آد‌م‌هایی میشه که دوستشون دارم،

زندگی ارزش و معنای خودش را برام از دست میده...