یکی از دوستان دوران پیش‌دانشگاهی تماس گرفته بود...

.

از حال و روز این روزهایمان گفتیم باهم.

گفت اون موقع اصلا فکر نمی‌کردم آینده‌ات یک چیزی شبیه این باشه...

گفتم راستش را بخواهی، خود هم فکر نمی‌کردم...

.

حقیقتش اینه که هیچ وقت شبیه آن دوستم که از اول دبیرستان می‌دونست می‌خواهد در آینده استاد دانشگاه فلان رشته بشه و حالا هم همونه، هیچ تصویر و نقشه‌ی مشخصی برای آینده‌ام نداشتم...

.

خیال‌پردازی‌هایی داشتم اما برنامه نه.

و شاید همین بهتر هم بوده...

از آن جهت که نمیشه رو این دنیا حساب کرد...

.

اما

حالا

مطمئنم

این جایی که هستم خیلی بهتر از تمام خیال‌پردازی‌ها و نقشه‌هایی که داشتم یا می‌تونستم داشته باشم.

و این نتیجه‌ی اعتماد به نقشه‌ایه که خدا برام داشته...

.

ته صحبت با دوستم که امروزش شبیه امروز خودمه، هم به همین نتیجه رسیدیم. هردومون خشنود و راضی هستیم از زندگی مون.

+ خداروشکر