جیران vs. شهرزاد
عاقا اینها که جیران نگاه میکنند
به نظرتون
جیران میتونه اندازه شهرزاد جذاب باشه و محبوب بشه؟
من که میگم نه.
بزرگترین دلیلش هم اینه که شهاب حسینی نداره.
تنها حسنش این بود که همیشه از بهرام رادان بدم میومد، حالا میبینم نقش ناصرالدین شاه چقدر بهش میاد.
ستاره های روی زمین ، پیکی
یک اتفاق عجیب افتاده و اون اینه که من زدم تو خط فیلم هندی😶
یک دوست فرهیخته دارم خیلی وقته دیگه فیلم آمریکایی نمیبینه فقط هندی، خیلیم تبلیغ فیلمهاشون رومیکرد اما من با اون پیش زمینه ای که از سینمای بالیوود داشتم، زیاد توجهی بهش نکردم.
چند وقت پیش تو فیلیمو دنبال فیلم میگشتم یک فیلم هندی رو صفحه اولش بود و دیدم چقدر جایزه برده و جزو فیلمهای برتر Imdb هم هست و تو تمام دنیا محبوب شده... فیلم ستارههای روی زمین
دانلود کردم و دیدم و اون عالی بود. یک درام فراموش نشدنی.
بشکل عجیبی این هندی ها میتونند اشکت رو دربیارن با وجود اینکه فیلم عاشقانه و رومانتیک هم نبود.
شخصیت اصلیش یک پسربچه 8-9 ساله بود که بنظر بازیگوش و سربه هوا می اومد و در درسهایش خیلی ضعیف بود و باقی فیلم ماجراهای این بچه بود. بیشتر نمیگم که اسپویل نشه.
میتونم توصیه کنم تمام پدر و مادرها و البته معلم ها این فیلم رو ببینند.
بازیگر درجه یک این فیلم عامرخان(امیرخان) بود. کاراکترش خیلی جذاب بود. حالا رفتم یکی یکی فیلمهایش رو دانلود میکنم نگاه میکنم. عجب بازیگریه...
فیلم بعدی که دیدم pk بود. اینم خوب بود. نقد تفرق غلط ادیان مختلف بود از یک زاویه دید جدید ولی در نهایت نتیجه گیری خاصی نکرد. و اینکه این موضوع تو هند با اون همه مذاهب مختلف شاید جالب باشه، ولی برای مردم ما احتمالا جذابیت خاصی نباید داشته باشه. اینجا هم عامر خان ستارهی فیلم بود.
اینم بد نیست نگاه کردنش. ایده اولیه اش قشنگ بود و لحظات کمدی و فان هم داشت.
داستان دوستم
من خیلی دوست و رفیق ندارم.
خیلی سخت میتونم یک نفر رو به عنوان دوست بپذیرم و اینکه اون دوستی را ادامه بدم هم به خیلی عوامل بستگی داره.
بهترین دوستام رو دوره دبیرستان داشتم.
یک اکیپ چهارنفره بودیم. خیلی با هم جور بودیم. هزارتا خاطره دارم باهاشون. با اینکه از خیلی جهات باهم فرق داشتیم اما باهم خوب جفت شده بودیم. سه تامون ریاضی رفتیم یکی رفت تجربی.
کم کم رابطه مون با اون یکی کمتر شد. سر دانشگاه رفتن هر کدوم مون یک جا قبول شدیم و اون زمان هنوز موبایل هم نبود. این شد که از هم جدا شدیم همه...
اما مگه دوستی رو میشه فراموش کرد..
بعد یک مدت پنج شش سال من و همون رفیقم که تجربی بود فکر کنم با فیسبوک همدیگه رو پیدا کردیم.
و باز شروع کردیم به دیدن همدیگه. بعد اون دوتای دیگه رو هم پیدا کردیم... اما باز هم گردش زمین و زمان کاری کرد از هم دور بشیم. من اومدم تهران و اون رفیق تجربیم رفت یک شهر دیگه. باز از هم پاشیدیم.
اما این بار با تلگرام و اینستاگرام هنوز باهم در ارتباط بودیم. یکی دو سال پیش یهو دیدم خبری از این رفیقم تو اینستا نیست. گشتم پیجش کلا نبود.
تولدش که شد تو تلگرام بهش پیام دادم، بهش نرسید. یک شب خوابش رودیدم واتساپ پیام دادم بازم نرسید... هفته پیش بهش پیام زدم اونم جواب نداد....
نمیدونم چی شد... چرا یهو من رو اینجوری از زندگیش پاک کرد... من خیلی هوای دوستام رو دارم امکان نداره ناراحتشون کنم...
به اینها که میگن آدمهای سمی رو از زندگیتون حذف کنید ، گوش ندید. آدمها از بی دلیل حذف شدن دلگیر میشن..کاش حداقل بهم میگفت چرا اینجوری دوستی هفده-هیجده ساله مون رو تموم کرد...
خلاصه دلم براش تنگ شده... نمیدونم چجوری بلاکم کرده که هیچ جوره نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم...
پس آرزوهام چی شد...
از اینکه دارم به تولدم نزدیک میشم
خوشحال نیستم...
حس میکنم دارم پیر میشم
بدون اینکه به آرزوهام برسم...
😢
سالی که نکوست...
چون دارم به تولدم نزدیک میشم (بله من یک اردیبهشتی جذاب هستم😎😁)
فکر کردم یک مروری بکنم رو یک سال گذشته...
البته قبل عید هم گفتم، سال ۱۴۰۰ برای من هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. ولی از اول ۴۰۱ داره اتفاق های خوب میفته.
مهمترینش اینه که دارم برای یک مجله مجازی مینویسم. یعنی بصورت رسمی میتونم به خودم بگم نویسنده... ولی از اونجا که انتظارم از خودم خیلی بیشتره، نمیگم... فکر میکنم یک روز که کتابی چاپ کردم و اسمم روی کتاب اومد اون روز بتونم به خودم بگم نویسنده...
ولی خیلی خوشحالم و قدردان این موقعیت هستم. سردبیر هم سختگیره هی برمیگردونه مطلب رو ادیت کنم ولی بازم خوشحالم. خداروشکر هزار مرتبه
یک اتفاق خوب
دیگه هم که همین هفته افتاد این بود که تونستم خودم رو از یک پروژه فرسایشی که بیشتر از یکسال درگیرش بودم، بیرون بکشم. خیلی وقت بود دیگه رغبتی برای موندن نداشتم اما راه رفتنم باز نمیشد و در این هفته رسماً ازشون خداحافظی کردم. و باز هم خوشحالم...
به قول معروف سالی که نکوست از بهارش پیداست... امسال حتما سال منه. حتما قرارها اتفاقهای خیلی بهتری برام بیفته...
ماشین زمان
ترکیب کاهو و سکنجبین
برای من عین ماشین زمان عمل میکنه
یهو پرتم میکنه به شش- هفت سالگیم...
یادم میاد نشسته بودم با مامان و بابام
یک سینی بزرگ گرد وسط بود..
چی میگفتیم یادم نیست...
شاید دفعه اول بوده که این ترکیب بهشتی رو میخوردم که اینجور پررنگ مونده تو ذهنم...
فکر کنم این تنها طعمیه که اینجوری خاطره است برام...
بیشتر این نقش رو عطرها و موسیقی ها برام دارند.
قشنگترین حس دنیا
بعد سی و چند سال زندگی، میتونم به جرئت بگم
قشنگترین احساس دنیا
اینه که از خوشحالی یک نفر، خوشحال بشی...
یعنی اونقدر اون آدم برات مهم بشه که خوشحالی ش، لبخندش، حال خوبش از هر چیزی تو دنیا برات مهمتر باشه...
و از اون قشنگتر وقتی که خودت باعث اون حال خوب شده باشی...
اون وقت وقتی میخنده انگار همه دنیا رو بهت دادند... انگار دیگه هیچی از دنیا نمیخوای...
برای من این قشنگترین و ارزشمندترین حس دنیاست...
دنیای زشت
چقدر این روزها هر روز بهم ثابت میشه آدمها لیاقت این همه محبت من رو ندارند...
هر کدومشون یک جور بهم اثبات میکنند...
اون وقت دلم میخواد تو دلم بگم یادم باشه برای تو دیگه هیچ کار نکنم...
ولی در عوض میگم من نمیتونم مثل شما باشم...دنیا بدون خوبی کردن آدمها به هم خیلی زشت میشه... و اینم میدونم که این کارها پیش خدا گم نمیشه..
یاد یک حدیثی افتادم نمیدونم دقیقا چی بود ولی میگفت اون دنیا در عوض کارهایی که کردید و کسی ازتون تشکر نکرده پاداشی میگیرید که آرزو میکنید کاش هیچ وقت هیچکس تو دنیا ازم تشکر نمیکرد...