برای دوستان وبلاگی

میام وبلاگ هاتون رو می‌خونم ها

خصوصا دوستان کامنت دهنده

چه عمومی، چه خصوصی

ولی

معمولا حال کامنت دادن ندارم...

پوزش!

اونم ببر برای همون دیگران

ولی اینکه

خوشی و خنده‌هاتون با دیگرانه

غم و غصه‌هاتون برای ما

درست نیست ها...

تنبلی

شب‌هایی که روزش تنبلی کردم

دلم می‌خواد خودم را دار بزنم

آخه تو که آخرش این کار را انجام میدی

چرا سر وقتش انجام نمیدی که منفعتی داشته باشه...

مغزم درد گرفت از این سر و صدا

از طرف یک آدم خسته و له

به همه‌ی آدمهای پر انرژی

خصوصا راننده‌‌ی این جرثقیل خونه روبرویی

که از خروسخون یکسره و بی‌وقفه مشغول کاره

خدا قوت

یکم استراحت کنید🙄

دوتایی

هوس کردم

باهم راه بریم تو خیابون ها

دوتایی

وارد اولین کافه‌ای که خوشم اومد، بشیم

یک چیز جدید برای تو، یک همون همیشگی برای خودم

سفارش بدیم

اگر اونی که برای تو آورد، خوشمزه بود عوض کنیم

اگر نه که اسمش بره تو لیست سیاه

بعد تو هی حرف بزنی من گوش کنم...

و هی نگاه نکنم به ساعت که دیر میشه و باید زودتر برگردیم...

+ فکر میکردم حالا که هزارتا خاطره باهم ساختیم، کافیه... ولی هرجا میرم میبینم چقدر دلم میخواست تو هم بودی، چقدر جات خالیه پیشم...

...

آدمهای دوست داشتنی

خیلی وقتها از ملاقات با یک نفر، خیلی زیاد به وجد میام.

و شگفت انگیزه که دورتا دورم پر از این آدمهاست...

آدمهایی با روح‌هایی بزرگ، قلب‌هایی مهربان و بخشنده، رویی گشاده و پر محبت، ذهنی باز و بلند پرواز و زبانهایی نرم و نیکو...

شاید دور و بر همه‌مون از این آدمها زیاد باشند، کافیه خوب نگاه کنیم...

من مثل تو نیستم

دیروز تو واتساپ کلی چرت و پرت بارم کرد

من اونقدر کار داشتم که جوابش رو ندادم

آخر شب بهش گفتم اینها فقط توهمات خودته (حقیقتا هم توهماتش بود و ناشی از اینکه خبری از حقیقت و واقعیت نداشت)

آخرین جوابی که داد این بود که متوهم خودتی، برو به درک..

باید میگفتم اینکه هیچکی نمیخواد باهات باشه همینه... اینکه شوهرت هم ولت کرده... اینکه وقتی همه با همیم ترجیح میدیم اصلا تو نباشی...

ولی دلم نیومد.. به اندازه کافی در توهماتش خودش را بدبخت و بیچاره میدونه، لازم نبود منم بدبختی های دیگه اش رو به یادش بیارم...

منصفانه نیست نقطه ضعف های یک نفر رو وقت ضعفش استفاده کنیم

نگفتم چون مثل اون نیستم...

ولی دلم شکست...

در هر حال شکر!

حالم خوب نیست

اما،

قبلا بدتر هم بوده...

پس باید

خدا را شکر کنم...

الحمدالله علی کل حال

اعتراف می‌کنم

همیشه - یعنی از دورترین خاطراتی که به یاد می‌آرم-

دلم می‌خواسته یک راز داشته باشم

رازی که هیچکس ازش خبر نداشته باشه

هیچکس ها!!

یک کار یواشکی حتی!!

😉

میگذره این روزها

می‌دونم حتی اگر بودی هم نمی‌تونستی حالم را بهتر کنی

ولی دلم می‌خواست باشی...

دلم می‌خواست نزدیکتر باشی...

که سعی کنی با شوخی و مسخره بازی حالم رو عوض کنی، یا بگی پاشو بریم بیرون، یا هی بگی این رو بخرم برات؟ اون رو بخرم برات؟...

که حتی اصلا سرت گرم کار باشه ولی بدونم وقتی لازمت دارم هستی...

که فقط بدونم یکی هست که هوام رو داره بیشتر از همه...

و فقط اونه که می‌دونه اوضاع معده‌ام چرا بهم ریخته و لوسم کنه...

بهت بگم بعد این همه وقت هنوز دلم برات تنگ میشه و دلم میخواد عین یک بچه کوچولو گریه کنم، باور میکنی؟

این فاصله‌ها، این دوری‌ها بد هم نیست، درست وقتی به بودنت عادت میکنم و فقط اون وقتی که نیستی میفهمم چقدر لازمت دارم و چقدر به بودنت پشتم گرمه...

از اینکه همین الان برای چندمین بار امروز زنگ زدی، میفهمم تو هم دلت تنگ شده...

+ چرا اینها رو اینجا می‌نویسم... چرا برای خودش نمیفرستم... نمی‌دونم! دلم نمیخواد نگران شه؟؟ دلم میخواد فکر کنه خوشحالم؟؟ برای من عشق این شکلیه...

زندگی رو دور تند

شده گاهی دلتون بخواد

یک دوره‌ی زندگی بره رو دور تند و تموم شه بره

ولی از اون طرف

دلتون بسوزه واسه اون روزها و ماه‌هایی که قراره از عمرتون کم بشه...

اون لحظات خوبش و

خاطراتی که قراره ساخته بشه

و تو از دست میدی‌شون...

من الان دقیقا وسط این روزهام...

مرور یک زندگی...

گاهی پیش میاد یک وبلاگی که جذبم می‌کنه میرم همه پستهاش رو به ترتیب از قدیم می‌خونم

حس غریبی داره...

اینکه برای اون چهار پنج سال طول کشیده نوشتن همه اونها

و برای من چهار پنج دقیقه خوندنش...

اینکه اون روزها رو در اون ماه‌ها و سال‌ها نفس کشیده

و برای من فقط چندتا عدد زیر پست هاشه

اینکه اون تک‌تک این جملات رو زندگی کرده و برای من ترکیب دل انگیز و جذابی از کلماته...

اینکه شاید پای هر کلمه اشکی ریخته یا آهی کشیده یا لبخندی عمیق زده...

و من حالا بعد سالها دارم زندگیش رو از زاویه‌ای که اون می‌خواسته نگاه می‌کنم...

گاهی دلم می‌خواد بهش بگم غصه نخور درست‌ میشه، گاهی دلم می‌خواد تشویق و تحسینش کنم، گاهی دوست دارم از تجربه‌ی خودم بهش بگم یا دلداریش بدم... بعد یادم میاد بهرحال سال‌ها از اون اتفاق گذشته...

این فاصله‌ی زمانی و انباشت سال‌ها روی هم چه دردناک اینجا دیده میشه... این قافله‌ی عمر که حالا همه‌ی اون سال‌هاش گذشته...

معلوم نیست حالا اون آدم کجاست... به وبلاگی که روزی همدم تنهاییش بوده، سری میزنه یا نه... اصلا تمام اون ماجراها هنوز ادامه دارن؟ هنوز همون‌طور فکر می‌کنه؟ هنوز همون‌طور احساس می‌کنه؟ به آرزوهاش رسیده؟

...

فکر می‌کنم یک روز هم یکی میاد و اینجا رو می‌خونه... از همون پست اول...

در آینده‌ای که اصلا نمی‌دونم کجام و چه‌کار می‌کنم... ولی اینها همه‌ی حال و احوال این روزهای منه...

دوستت می‌مونم تا روزی که...

من دوستهای زیادی ندارم

از هر دوره‌ی زندگیم چند نفر.

من دوستانم رو با وسواس انتخاب میکنم. هر کدومشون از آزمون‌های مختلفی موفق بیرون اومدند. (می‌دونم همه برای دوستی‌ها و ارتباطاتشون معیارهایی دارن. )

اما همه‌ی اونها دوست‌های خوبی هستند. دوستم دارند و دوستشون دارم.‌ با هر کدومشون هزارتا خاطره دارم. حالا که هزار کیلومتر بینمون فاصله افتاده، دلشون برام تنگ میشه و دلم براشون تنگ میشه. بهم پیام میدن که هر وقت اومدی، خبر بده ببینیمت. بعضی‌هاشون هنوز تولدم یادشونه. وقتی میبینمشون برق خوشحالی رو تو چشمشون میبینم همونقدر که خودم خوشحال میشم.

خلاصه که دوستهام از نظر کمی شاید قابل توجه نباشند، اما از نظر کیفی عالی هستند.

و من برای نگه داشتن چنین دوستانی، حاضرم هر کاری بکنم. داستان دست و پا زدنم برای یکی‌شون رو اینجا تعریف کردم.

اما اینطور هم نیست که هر کسی وارد زندگیم شد و دوست لقب گرفت، تا ابد بمونه...

درست لحظه ای که احساس کنم تمایلی از اون طرف برای ادامه‌ی این دوستی نیست، هرچند سخت اما، عین دودی که در هوا گم و گور میشه، محو میشم. دلبستگی و علاقه و خاطرات مشترکمون هم نمی‌تونن مانعم بشن. چون متنفرم از اینکه خودم رو به کسی تحمیل کنم

گاهی هم البته خودم اونی بودم که رابطه‌ای رو ترک کردم. چون طرف مقابلم از اعتبار افتاده بود... اینجا حتی سخت‌تر هم بوده...

.

شاید بی‌رحمانه به‌نظر بیاد اما انگار مکانیزم دفاعی مغزمه برای آسیب دیدن کمتر... موندن تو این جور دوستی‌ها خیلی از روح و روانم انرژی می‌گیره...

چون رشته‌ی محبت که بر گردنم افکنده دوست را باید قبل از اینکه خفه‌ام کنه، قطعش کنم...

.

اما هر آدمی که یکبار دوست من شد، بخشی از ذهن من را برای همیشه به اشغال خودش درآورد و هیچوقت رد پاش از ذهنم پاک نمیشه...

و حالا خاطره‌ی هزار آدم توی ذهنم سنگینی می‌کنه و انگار در این مورد ظرفیت پایان ناپذیری هم داره...

این اعتراف تلخ...

به

هر دل بستنم

 عمری

 پشیمانی

 بدهکارم

...

 

فاضل نظری

من و تنهاییم

من و تنهاییم 

تا ابد 

مالٍ همیم 

حالا هی این وسط آدم‌ها بیان مسخره بازی بین ما فاصله بندازن یک مدت...

 

+

می‌زند بر لب من دستِ ادب قفلِ خموشی

ورنه بسیار سخن هست که محتاجِ بیان است

 

#فیض_کاشانی

کتاب خواندن این روزها

هرچی می‌گذره اشتیاقم به خواندن کتاب‌های کاغذی کمتر میشه. دست گرفتن کتاب برام سخت تر میشه...

الان بیشترین حجم کتابی که می‌خونم الکترونیکیه.

همین الان تو طاقچه چهار پنج تا کتاب باز دارم، بنا به حوصله و حالم یکی رو می‌خونم...

دوست ندارم کتاب فیزیکی بره بشه جزوی از خاطرات نوجوانیم...

 

حالم از این کارها گرفته میشه...

 یکی دو هفته‌ی پیش عروسی دعوت بودیم.

بعد عروسی پرسیدن عروس کشون نمی‌آید؟

بعدشم احتمالا میرفتن خونه‌ی عروس جهازبینی...

معلوم بود نمی‌ریم.

حالا مامان عروس خانم دیروز صدتا عکس و فیلم از خونه و اسباب وسایلش فرستاده تو گروه!!!

که چی مثلا؟

همین رسم و رسومات مزخرفتون رو کی قراره دقیقا تمومش کنید؟ 

به ما چه که عروس چی داره چی نداره؟ یخچال و لباسشویی ش مارکش چیه؟ چند جفت کفش و کیف داره؟ و... 

دقیقا روزی که این مسخره‌بازی ها رو تموم کنید، اون روز کشور ما می‌ره جزو کشورهای توسعه‌یافته و چه و چه و...

دلم میخواد بخوابم

من به مغزم: بخواب دیگه داره نیمه شب میشه، فردا کلی کار دارم...

مغزم به من: حالا یکم دیگه بیدار باشیم...

.

حالا انگار دانشمند هسته‌ایه یکم دیگه بیدار باشه یک کار مهم می‌کنه... 

.

معمولا اون برنده میشه، چون تا دلش نخواد من نمی‌تونم بخوابم.

 

دنیای تو مغزم

وقتی تخیل قوی داری، اینجوریه که صداهایی از بیرون می‌شنوی و در کسری از ثانیه تو ذهنت ماجرایی شکل میگیره، بعد که میری از پنجره بیرون رو نگاه میکنی، میبینی هیچ خبر و هیچ ماجرایی نیست...

 

بچه که بودم، سقف خونمون شیروانی بود. شیروانی اینجوریه که گربه هم روش راه بره صدای هر قدمش را می‌شنوی...

یک بار نیمه های شب صدای راه رفتنی رو روی شیروانی شنیدم. می‌دونستم انسان نمیتونه از آسمون اونجا فرود بیاد، اما آدم فضایی؟! چرا که نه؟

قدم‌هاش رو دنبال کردم. از سمت حیاط رفت تا سمت کوچه و اونجا متوقف شد.

با خودم تصور کردم داره نردبونش را میندازه پایین تا بیاد تو کوچه... ناگهان پرده رو زدم کنار تا وقتی داره از روبروی پنجره رد میشه، غافلگیرش کنم...

و

 خب هیچی اونجا نبود...

برگشتم تو رختخوابم...

و فهمیدم چقدر دنیای واقعی، عادی و بی ‌هیجانه...

 

+ این تخیل هرچی بزرگتر شدم کمتر کمتر شد و خودش را با واقعیت دنیا وفق داد...

ببین چی میگه...

#تیکه_کتاب

 

زن سالم شباهت فراوانی با گرگ دارد:

 

قوی، استوار، سرشار از نیروی زندگی، حیات‌بخش، واقف به قلمرو خویش، ابداع گر، وفادار، پرجنبش و فعال.

 

✍🏽 #کلاریسا_پینکولا_استس

📕 #زنانی_که_با_گرگ‌ها_می‌دوند

.

+ با اینکه قبول ندارمش، فکر کنم گرگ خوبی هستم😉

(بجز روزهای فراوانی که حال و حوصله ندارم)

از نوشتن...

قدیم‌ترها خیلی بهتر و راحت‌تر می‌نوشتم...

چیزهای قشنگی در می‌اومد از ذهنم...

نوشتن ذهن آزاد و شش دنگ می‌خواد...

ذهنی که مشغولیات فراوانی از روزمرگی‌جات داره، کمتر می‌تونه چیز قشنگی خلق کنه...

.

بخوام از خوشحالی‌هام بگم، میگم نکنه یکی بخونه، دلش بگیره، آه بکشه... 

بخوام از غم و غصه‌هام بگم، میگم چرا دیگران رو درگیر سختی‌ها و مشکلات خودم کنم...

حرف خنثی هم که نزدنش به از زدنش...

.

 

فرق دارن

آدمی که به یک چیزی اعتقاد داره و پای اعتقادش می‌ایسته 

(حتی اگر به نظر من اشتباهه)

صد برابر شرف داره به 

اونی که به هیچی عقیده نداره، یا اگر داره راحت ازش می‌گذره...

 

 

 

دیوانگی، بی حوصلگی و هزار درد دیگر...

بی‌حوصلگی این شکلیه که 

دیشب با صدای رعد و برق و بارون بیدار شدم...

بعد چقدر وقت بوی خاک بارون خورده بلند شد و پیچید تو بینیم...

ولی نه رفتم پشت پنجره، نه از دیدن رعد و برق هیجان زده شدم، نه از دیدن بارون ذوق زدم، نه آرزو کردم برم زیر بارون قدم بزنم، نه تند تند زیر لب دعا کردم...

فقط چرخیدم به اون پهلو و تلاش کردم دوباره بخوابم...

.

همه کارهایی که تا دیروز براشون ذوق و هیجان داشتم، امروز برام بی‌معنا و بی‌اهمیته.

انگار یهو دشارژ شدم... 

ولی خاموش نمیشم...

.

+ اینکه دو ساعت بشینی پای سریال کمدی و بلند بلند بخندی، بعد بری یک گوشه برای خودت یک ساعت گریه کنی... اگه دیوونگی نیست، چیه؟

+ به کسی که حالش بده، نگید گریه که فایده‌ای نداره، این رو خودش می‌دونه... ولی شاید این آخرین یا تنها کاری باشه که می‌تونه انجام بده...

+ گریه شاید بر هر درد بی درمان دوا نباشه، اما حداقل آرامش بخشه...

+ قرار بود برای یک جایی یک مطلبی بنویسم... ننوشتم. امروز گفتم حالم خوب نبود چند روز... مگه فقط حال جسمیه که ممکنه بد باشه؟ یک جای بدن که درد کنه با قرص و آمپول و دکتر و عمل جراحی و... امید به خوب شدنش هست... وقتی حتی نمیدونی چرا حالت بده و کجای روحت درد می‌کنه... چطور امید به خوب شدنش میشه داشت...

+ قرار نبود زندگی اینقدر پیچیده باشه... اینقدر که نفهممش... 

+ حس میکنم دارم به آدمهای دور و برم آسیب می‌رسونم... من حق ندارم کم بیارم...

+ خودم خوب میشم... جدی نگیرید.

چی میخوای از جون من؟

زندگی افسارم رو گرفته دستش

نه تنها رسیدم به اون قسمت `گهی پشت به زین`

بلکه خودش هم نشسته روی زین و هی می‌کنه...

این وقت‌هاست که از خودم و این همه ضعیف بودنم متنفر میشم...

اما باز ترجیح میدم ضعیف و متنفر بمونم تا اینکه تلاشی بکنم برای خارج شدن از این وضع.

 

+ بجز کارهایی که مجبورم!! هیچ کار دیگه ای نمی‌کنم... فکر کنم دچار تابستان‌زدگی شدم.....

+ لعنتی چه سنگین هم هست... زندگی رو می‌گم...

+ به قول همایون شجریان 

آهای غمی که مثل یه بختک

رو سینه‌ی من شده‌ای آوار

از گلوی من دستاتو بردار

دستاتو بردار از گلوی من

 

+ پست ساعت ۱.۵ نصفه شبی چی میخواد بشه بهتر از این...

 

قضاوت آدمها

چند وقت پیش مجبور شدم با آدمی که باهاش راحت نیستم، چند ساعتی تنها باشم.

این آدم، یک سری عادات و ویژگی‌هایی داره که من خوشم نمیاد و معمولا ازش حرص می‌خوردم.

اون شب شروع کرد برام به تعریف کردن خاطراتی که هیچ وقت چیزی درموردشون نمی‌دونستم... مال سال‌های خیلی پیش بود.

آخر صحبت‌هامون دیدم چقدر نظرم راجع به این آدم عوض شده... 

حالا شاید پشت هر رفتارش علتی را می‌دیدم که قبلا نمی‌دیدم... رفتارهایی که شاید منم اگر چنین ماجراهایی را پشت سر گذاشته بودم، ناگزیر تکرار می‌کردم...

دیگه اون حس قبل را بهش نداشتم.

هنوز اون رفتارهاش آزارم میده، اما راحت‌تر از کنارشون عبور می‌کنم... زیاد به دل نمی‌گیرم...

 

+ معمولا وقتی رفتاری رو از کسی نمی‌پسندم، به خودم می‌گم حواست باشه تو این رفتار رو تکرار نکنی... آدمها با این رفتار می‌رنجند... جالبه که بعضی وقت‌ها دیدم دارم درست همون کار رو انجام میدم...

 

+ نمیشه گفت قضاوت نکنید. سیب زمینی که نیستیم. خوب و بد برامون معنا داره. اما 

میشه گفت رفتار آدم‌ها را قضاوت کنید. اما خودشون را نه.

اینجا این مرز باریک وجود داره. چون ما توی مغز اون آدم نیستیم. دلایلش رو و تمام گذشته و اتفاقاتی که امروز اون آدم را ساخته، نمی‌دونیم. 

 

بعضی کارها زمان دارن...

تو مغزم

مجموعه‌ی بزرگی هست

از تماس‌های تلفنی انجام نشده و پیام‌های جواب داده نشده‌ای 

که 

دیگه زمانش گذشته و منقضی شده...

و حالا حتی فکر کردن بهشون مضحک و شرم‌آوره...

 

چرا باید اینجوری باشم عاخه؟!