وقتی تخیل قوی داری، اینجوریه که صداهایی از بیرون می‌شنوی و در کسری از ثانیه تو ذهنت ماجرایی شکل میگیره، بعد که میری از پنجره بیرون رو نگاه میکنی، میبینی هیچ خبر و هیچ ماجرایی نیست...

 

بچه که بودم، سقف خونمون شیروانی بود. شیروانی اینجوریه که گربه هم روش راه بره صدای هر قدمش را می‌شنوی...

یک بار نیمه های شب صدای راه رفتنی رو روی شیروانی شنیدم. می‌دونستم انسان نمیتونه از آسمون اونجا فرود بیاد، اما آدم فضایی؟! چرا که نه؟

قدم‌هاش رو دنبال کردم. از سمت حیاط رفت تا سمت کوچه و اونجا متوقف شد.

با خودم تصور کردم داره نردبونش را میندازه پایین تا بیاد تو کوچه... ناگهان پرده رو زدم کنار تا وقتی داره از روبروی پنجره رد میشه، غافلگیرش کنم...

و

 خب هیچی اونجا نبود...

برگشتم تو رختخوابم...

و فهمیدم چقدر دنیای واقعی، عادی و بی ‌هیجانه...

 

+ این تخیل هرچی بزرگتر شدم کمتر کمتر شد و خودش را با واقعیت دنیا وفق داد...