می‌دونم حتی اگر بودی هم نمی‌تونستی حالم را بهتر کنی

ولی دلم می‌خواست باشی...

دلم می‌خواست نزدیکتر باشی...

که سعی کنی با شوخی و مسخره بازی حالم رو عوض کنی، یا بگی پاشو بریم بیرون، یا هی بگی این رو بخرم برات؟ اون رو بخرم برات؟...

که حتی اصلا سرت گرم کار باشه ولی بدونم وقتی لازمت دارم هستی...

که فقط بدونم یکی هست که هوام رو داره بیشتر از همه...

و فقط اونه که می‌دونه اوضاع معده‌ام چرا بهم ریخته و لوسم کنه...

بهت بگم بعد این همه وقت هنوز دلم برات تنگ میشه و دلم میخواد عین یک بچه کوچولو گریه کنم، باور میکنی؟

این فاصله‌ها، این دوری‌ها بد هم نیست، درست وقتی به بودنت عادت میکنم و فقط اون وقتی که نیستی میفهمم چقدر لازمت دارم و چقدر به بودنت پشتم گرمه...

از اینکه همین الان برای چندمین بار امروز زنگ زدی، میفهمم تو هم دلت تنگ شده...

+ چرا اینها رو اینجا می‌نویسم... چرا برای خودش نمیفرستم... نمی‌دونم! دلم نمیخواد نگران شه؟؟ دلم میخواد فکر کنه خوشحالم؟؟ برای من عشق این شکلیه...