این روزها رو انگار دارم گیج میگذرونم. واقعا نمیفهمم دور و برم چه خبره. حالا که جایی دست و پا کردم برای نوشتن، نوشتنم نمیاد. حرفی نمیاد تو مغزم که بخوام بنویسم. حوصله خوندن هم ندارم. انگیزه و انرژی کافی برای انجام هیچ کار دیگه ای هم ندارم. اگر به خودم بود هر روز تو تختم می موندم و فیلم نگاه میکردم. خودم رو نمیفهمم... این روزهام رو نمیفهمم. فقط میشینم پای فیلم و بچه ها رو رها میکنم جلوی تلویزیون و حتی عذاب وجدان هم نمیگیرم. بجز کارهای روتین خونه، پی هیچ کاری نمیرم. گوشیم چند روزه رفته تعمیرگاه و از دوری فضای مجازی غصه دار نشدم... (جز اینکه از خبرهای مدرسه های بچه ها بیخبرم) این خودم رو نمیشناسم. دنبال ماجراهای آبجی و شوهرش هم نیستم. هرچی شد، شد... حوصله گشت و گذار و ددر دودودور هم ندارم...سه روز در هفته بچه ها رو میبرم باشگاه و یک ساعتی میرم پارک اگر بخاطر بچه ها نبود همونم نمیرفتم.  تنهایی کمتر آزارم میده. اصلا یک جور عجیبی خنثی شدم...  نمیدونم چرا... شاید بخاطر تصمیمی که گرفتم. شاید حالا همه چیر اونقدربرام موقت شده که نمیتونم هیچ حسی به هیچی داشته باشم... گیجِ گیجم!            (یهو یاد آهنگ هیچ/امیر عظیمی افتادم)