نمی‌دانی چه بهشتی می‌خواستم برایت بسازم.

بهشتی که در جان خودم بود.

بهشتم را دور تو بر پا می‌کردم!

عیبی نداشت اگر دوستم هم نمی‌داشتی، مگر چه می‌شد؟

همه‌چیز همان‌طور می‌ماند، می‌گذاشتیم همان‌طور بماند.

فقط مثل یک دوست با من حرف می‌زدی، کنار هم خوش بودیم و می‌خندیدیم و شادمانه به چشم هم نگاه می‌کردیم و زندگی به همین منوال خوش‌خوشک می‌گذشت.

حتی اگر عاشق آدم دیگری هم می‌شدی عیبی نداشت. تو با او خوش‌وخندان می‌رفتی و من از آن طرف خیابان نگاه‌تان می‌کردم…

نازنین/ داستایوفسکی

+ کتاب کوتاه ولی عمیق بود. مثل باقی کتابهایی که از داستایوفسکی خوندم اینم دوست داشتم.