روایت یک محاصره
شب غمها را غلیظ میکند،
دردها را عمیقتر،
تنهاییها را پررنگتر.
نرسیدنها را تشدید میکند،
حسرتها را انبوه،
رنجها را فشرده.
ناامیدی را متورم میکند
و دلتنگیها را تلنبار.
شب،
تو را بیپناه مییابد؛
آرام و بیصدا
در مرزهای روحت نفوذ میکند
و سرزمین درونت را به اشغال خود درمیآورد.
چنان در آغوشت میگیرد
که گویی چیزی فراتر از حضورت را میخواهد،
گویی در پی جان توست.
از امیدهایت مینوشد،
جان میگیرد
و نیرومندتر میشود.
با واپسین رمقِ تو
به جنگت میآید،
و هر بار
اندکی بیشتر شکستت میدهد.
شب اسیرت میکند،
و تو را
تهی،
عریان
و درمانده
در آستانهی سپیدهدم رهایت میکند.
+ شب چرا میکشد مرا؟
تو نشستهای کجای ماجرا؟
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:34
توسط NooR
|