شب غم‌ها را غلیظ می‌کند،

دردها را عمیق‌تر،

تنهایی‌ها را پررنگ‌تر.

نرسیدن‌ها را تشدید می‌کند،

حسرت‌ها را انبوه،

رنج‌ها را فشرده.

ناامیدی را متورم می‌کند

و دلتنگی‌ها را تلنبار.

شب،

تو را بی‌پناه می‌یابد؛

آرام و بی‌صدا

در مرزهای روحت نفوذ می‌کند

و سرزمین درونت را به اشغال خود درمی‌آورد.

چنان در آغوشت می‌گیرد

که گویی چیزی فراتر از حضورت را می‌خواهد،

گویی در پی جان توست.

از امیدهایت می‌نوشد،

جان می‌گیرد

و نیرومندتر می‌شود.

با واپسین رمقِ تو

به جنگت می‌آید،

و هر بار

اندکی بیشتر شکستت می‌دهد.

شب اسیرت می‌کند،

و تو را

تهی،

عریان

و درمانده

در آستانه‌ی سپیده‌دم رهایت می‌کند.

+ شب چرا می‌کشد مرا؟

تو نشسته‌ای کجای ماجرا؟