امروز ظهر تو راه باشگاه بچه ها بودیم. پشت چراغ قرمز یکی زد به شیشه. اول فکر کردم از این فروشنده هاست بعد دیدم داره به چیزی جلوی ماشین اشاره میکنه...

پنجره را دادم پایین. گفت که لاستیک جلو کاملا خوابیده. بعد چهارراه بزنم کنار خودش میاد برام لاستیک رو عوض میکنه.

ازش تشکر کردم و گفتم زنگ میزنم همسرم بیاد و مزاحم ایشون نمیشم. گفت دیدم بچه تو ماشینه کمک کنم. تشکر کردم و گفتم باشه بعد چراغ میزنم کنار. ماشین رو همونجا پارک کردم و با همسر تماس گرفتم. باقی راه رو با اسنپ رفتیم.

میخواستم بگم دنیا هنوز از این جور آدمهای مهربون داره. آدمهایی که بقیه رو شبیه اعضای خانواده خودشون میبینند. توی دنیای آدم های خودخواه و بی تفاوت، دنیایی که همه میگن به من چه؟! این جور آدمها کمیاب هستند ولی هستند!

تا اینها هستند دنیا هنوز جای قشنگیه برای زندگی...

اگر با اون وضع لاستیک تا باشگاه رفته بودیم و برگشته بودیم ممکن بود اتفاق بدی هم بیافته... واسه اینجور آدمها فقط میگم خدا خیر و برکت روانه ی زندگیش کنه...

یکبار دیگه هم یادمه که نیمه شب از قطارمون جا موندیم. عجله ای تونستم یک قطار دیگه بگیرم و حواسم نبود کوپه بانوان بزنم. از قضا یک پسر جوان هم کوپه ای ما شد. منم با دوتا بچه واقعا تصور اینکه تا فردا ظهر با یک مرد تو یک کوپه باشم سخت بود. رییس قطار مرد جوانی بود. ازش خواستم جای یک کدوممون رو عوض کنه. رفت و برگشت و گفت هیچ جایی پیدا نکره... یهو غمم گرفت. انگار تو صورتم دید چقدر ناراحت شدم. رفت و دوباره برگشت و پسره رو برد تو کوپه خودش...

هیچ وقت این لطفش رو فراموش نکردم. همیشه براش دعا میکنم. که مثل خواهرش به من نگاه کرد و نذاشت اذیت بشم... بله! دنیا هنوز قشنگی هاش رو داره...