روزمرگی
یک ضرب المثلی هست که میگه حسنی به مکتب نمیرفت و اینها...
حالا من در آستانه تابستان پیادهروی تو پارک رو شروع کردم.( از این جهت که زود هوا گرم میشه)
خب البته یک ضربالمثل دیگه هم میگه هروقت ماهی را از آب بگیری و اینها...
پیاده روی و اون خلوت و تنهایی کوتاهش یکی از نیازهای اولیهی زندگیمه.
بعد فکر کن پادکست هم گوش کنی. قشنگ یک جون به جونهام اضافه میشه.
اونم پادکست های چنل بی.
اگر تا حالا گوش ندادید و اهل ماجراهای معمایی و کارآگاهی هستید حتما یک سر بزنید، مشتری میشید. از اینجا
من فیلم هم زیاد دیدم، کتاب هم زیاد خوندم اما خیلیهاش را بعد یک مدت فراموش کردم. اما به شکل عجیبی این داستانها از ذهنم پاک نمیشه و حداقل قسمتهای مهمیش را به یاد میارم.
خودم فکر میکنم شاید این تاثیر رابطهی نزدیکتر انسانی باشه، منظورم اینه که خب صدای یک آدم واقعی که داره برات داستان تعریف میکنه ( و خیلی هم خوب این کار را میکنه) حتما اثر متفاوتی داره با صفحات کاغذی و بیجان یک کتاب یا یک نمایش غیرواقعی.
شایدم اینهمه پیچیده نباشه و فقط برای من اینطوریه...
+خسته شدم هر دفعه سر انتخاب عنوان.😖😖
همون ها که از اول عدد گذاشتند، بردند.