گاهی حس میکنم شبیه لباسشویی هستم.

یا سرخ کن.

یا آیمیوه‌گیری...

آدمها وقتی باهام کار دارن میان سراغم.

منم کارشون را راه می‌اندازم

چون اینجوری تعریف شدم...

و بعد هم میرن.

درست مثل یک ماشین شدم بی احساس! بی روح! بی عاطفه!