۱. این ذهن کمالگرا دیگه داره شورش را در میاره

سحرخیزی همیشه جزو هدفهام بوده

حالا که هر روز ۶.۵ دارم بیدار میشم

همچنان معتقده کار خاصی نکردم

خیلی ها هستن از ۵ بیدارن‌...

۲. از آدمهایی که دنبال بهانه نمی‌گردن خوشم میاد.

وقتی قراره کاری انجام بدن، خصوصا در زمینه رشد شخصی‌شون، دنبال جفت و جور شدن شرایط و مکان و زمان نمی‌مونند‌.

.

حالا جنگه، حالا بچه‌هام کوچکند، حالا امکان بیرون رفتن ندارم، حالا خونه ام کوچکه، حالا درس دارم، حالا اوضاع مالی خوب نیست، حالا... حالا... حالا... فرصت تمام شد!!

به قول یک بزرگی « فقط انسان‌های ضعیف به اندازه امکاناتشون کار می‌کنند.»

.

۳. یک کورسوی امید چیه؟

همونم ندارم.

۴. یکی برامون از جنوب چای کرک آورده. یک چیزی شبیه چای ماسالا ست. خوشم آمد. مخلوط چای سیاه غلیظ و شیر و شکر و ادویه‌هایی مثل هل و زعفران و... ست. بشکل پودر آماده است. مثل نسکافه و کاپوچینو. ولی فرقش اینه هم کافئینش کمتره هم قندش.

۵. این بیت افتاده تو ذهنم و ولم نمیکنه:(با همون آهنگ چاوشی)

«در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام»