کاش میشد یک روز هم برم تو انباری مغزم،

مرتب کنم

دسته بندی کنم

تر تمیز کنم

قفسه هاش را بریزم بیرون و ببینم چی به چیه...

.

• مثلا یک خاطره‌ی تلخ قدیمی را بندازم بیرون و بگم دیوونه تو هنوز این را نگه داشتی؟

• یا کل پرونده‌های مربوط به یک نفر را پاره و ریز ریز کنم و بگم اون دیگه تموم شده چرا این‌ها را نمی‌اندازی بیرون؟

• بعد یک خاطره‌ی قشنگ پیدا کنم تمیزش کنم قاب کنم بزنم به دیوار، بگم ببین این چه قشنگه، از اینها نگه دار.

• بعد پسورد اون ایمیلی که ساخته بودم و یادم رفته، را پیدا کنم بگم خب این را چرا این پشت مشت ها گذاشتی؟ نمیگی لازمش دارم؟

• فکر کن یک عالم پوستر پیدا کنم از منِ ایده‌آلش... همون ها که هر روز من را با آنها مقایسه می‌کنه... اینها را باید آتش زد!

• بعد شاید یک جعبه‌ی بزرگ از آرزوهام پیدا کنم، بشینم با حوصله جداشون کنم. آرزوهای محال را پرت کنم بیرون و بقیه رو یک جور انگیزه دهنده‌ای بذارم جلو چشم.

• شاید یک‌ کشو‌ پیدا کنم پر از حرف‌های نگفته و تصمیم‌های به مرحله‌ی اجرا نرسیده...

خیلی‌هاش منقضی شدن اما بعضی‌هاش هنوز قابل استفاده است.

• بعد اون اطلاعاتی که برای امتحان لازم داشتم را پیدا کنم و بگم دیدی خوب نگشته بودی؟ همین جا بود!!

• می‌دونم همه جا، هر گوشه، مقدار زیادی کاغذ نت پیدا می‌کنم با محتوای خودسرزنش گری و خود تخریبی...

همه را جمع کنم و بهش بگم انصافه اینقدر من را سرزنش می‌کنی؟ ببین خیلی از این ماجراها تقصیر من نبوده!!!

• بعد هم بشینم کلی باهاش حرف بزنم که می‌دونم تو مهم ترین وظیفه‌ات حفظ بقاست و همه‌ی این کارها را برای من می‌کنی،

اما باور کن با مرور هر روزه‌ی خاطرات تلخ و روزهای سخت، بیشتر داری بهم آسیب میزنی...

بیا یکم با من مهربون‌تر باش...

بیا و با اشتباهات من راحت‌تر کنار بیا...

بیا دست از کنترل گری و کمال گرایی افراطی بردار...

اینقدر من را با ایده‌آل‌های غیر واقعیت مقایسه نکن...

.

آخرش سه چهارتا کیسه زباله بزرگ با خودم ببرم بیرون و بذارم سر کوچه.

بعد برگردم و نفس راحتی بکشم و از این مغز پاکسازی شده لذت ببرم.

.