آیا با حسرت نگاه کردن به گذشته، زخمی کردن یک خاطره‌ی ماندگار نیست؟

آیا اگر بدون اینکه بخواهیم یک بار دیگر اون زمان و‌ اون مکان باشیم، یکبار دیگر اون حس و حال رو تجربه کنیم، شیرینی خاطرات را بهتر نخواهیم چشید؟

.

راستش برای من پذیرش اینکه زمان گذشته، دیگه قابل دستیابی نیست، سخت‌ترین مسئله است.

از بین محدودیت‌هایی که در دنیا اذیتم می‌کنه، این بدترینشه.

.

مثلاً شده بخواهی یکبار دیگه بچه‌ بشی، بی خیال دنیا مشغول لذت بردن از بازی؟

یا دلت اون نشاط و کنجکاوی نوجوانی را بخواد؟

یا اون حس شگفت‌انگیز همه‌ی اولین‌ تجربه‌ها؟

یا دلتنگ آدمی بشی که دیگه نمی‌بینیش؟

و...

این جور وقت‌ها همیشه حسرتی غم‌انگیز مثل مایعی لزج و چسبناک دور تا دور یک خاطره‌ی قشنگ را می‌گیره و آدم را دلزده می‌کنه...

.

این افسوس و ناامیدی از یکبار دیگر تجربه‌ی اون لحظه، حتی تجربیات و خاطرات شیرین را تلخ و گاهی کشنده می‌کنه...

.

می‌دونم باید بپذیرم هیچ لحظه‌ای دوباره تکرار نمیشه،

باید پذیرم خاطره‌ها فقط خاطره‌اند نه امکان بازگشت به گذشته،

باید بپذیرم خاطره پل نیست، فقط یک پنجره است!

اما...