وقتی میمیرم تا بگم نه!
چند روز پیش یکی از دوستانم زنگ زد
برای کاری که میخواست شروع کنه، ازم دعوت به همکاری کرد.
جلسهی توجیهی شون رو هم رفتم.
تیم خوبی بودند، اهداف خوبی داشتند،
اما...
متوجه شدم این کار نیاز به آدمی با روابط عمومی بالا داره،
نیاز به یک نفر که خوب حرف بزنه،
بلد باشه پیگیری کنه،
صحبت کردنش تاثیرگذار و متقاعد کننده باشه...
و این آخرین کاریه که من میتونم انجام بدم.😟
.
حالا باید بهش زنگ بزنم... زنگ هم نه... ویس بدم که نمیتونم کمکش کنم...
با اینکه نه گفتن سختترین کار دنیاست برام،
خصوصا وقتی یکی ازم کمک خواسته.😞
و هی این کار را عقب میندازم.
.
اینکه آدم از تواناییهای و استعدادهای خودش خبر داره و وارد کاری که میدونه ممکنه از پسش برنیاد نمیشه و کار را هم زمین نمیزنه، خوبه،
و حقیقتا بیشتر از فشاری که روی خودم میاد و انرژی که باید مصرف کنم، به موفقیت پروژهشون فکر میکنم. به اینکه من اون آدم مناسب نیستم،
اما
چرا نه گفتن اینقدر برام سخته؟😓
.
امیدوارم بفهمه چی میگم. چون میدونم یکم درکش سخته. همین آدم یک بار بهم گفت: چقدر کم حرف میزنی...
پس امیدوارم درک کنه.