چرخهی معیوب
گاهی وقتها از قوی بودن، زرنگ و باهوش بودن، از زیرک و فهمیده بودن خسته میشم.
بعد دلم میخواد ادای آدمهای ساده (گاهی بهشون میگن خنگ) رو در بیارم...
مردم از اینجور آدمها توقع خاصی ندارن،
مسئولیتهای سنگین بهشون نمیدن،
زود ازشون راضی میشن
و اگر اشتباهی هم بکنن یا کاری را بلد نباشند، زیاد سخت نمیگیرند...
درسته که ممکنه تو دلشون مسخرهشون کنند، اما حداقل باهاشون مهربون ترند و بیشتر کمکشون میکنند...
.
ولی خب اون حس ترحم و «آخی چقدر خنگه!!!» رو دوست ندارم
و چون واقعا خنگ نیستم و دارم تظاهر میکنم،
متوجه اون حالت میشم و بیشتر اذیت میشم...
.
بنابراین ادای سادهها رو درنمیارم
و همچنان در همون نقش ابرزنِ قویِ همه چیز دان و همه فن حریف باقی میمونم
و اونقدر انرژی میگذارم که در انجام وظایفم اشتباهی ازم سر نزنه و کسی ناامید نشه و بی مسئولیت و تنبل شناخته نشم و ...
که انرژیم تموم بشه و خسته بشم و باز دلم بخواد ادای خنگها را دربیارم...