تو مزایای منزوی بودن یک صحنه هست که چارلی تو‌ ماشین پیش تنها دوستانش نشسته و دارن با سرعت توی تونل میرن...

چارلی میگه حس بینهایت دارم!!!

.

چند شب پیش خواب می‌دیدیم وسط دریا هستم نه خیلی نزدیک ساحل...

منظره خیلی زیبایی روبه روم بود. خورشید داشت غروب میکرد. اونقدر که دلم خواست گوشیم رو در بیارم و فیلم بگیرم و صحنه رو برای خودم جاودان کنم...

اونجا با خودم گفتم: حس بی‌نهایت دارم..

پ.ن: خوابهام برام خیلی ارزشمندن، خیلی چیزها رو تو خوابهام تجربه کردم. چیزهایی که در دنیای بیداری حتی نمیشه بهش فکر کرد. جاهایی رفتم که نمیشه تصورش کرد. حسهایی داشتم که نظیرش رو در دنیا نداشتم. ماجراهای عجیب و غریبی پشت سر گذاشتن و در کل تجربیاتی که مفت و مجانی بدست آوردم... 

شده گاهی دنیای خواب رو بیشتر از دنیای واقعی دوست داشته باشین؟