قبول دارید یکی از خوبی های کرونا جمع شدن بساط این دورهمی ها و مهمونی ها بود؟

 

من آدم اجتماع گریزی نیستم. گوشه‌گیر و منزوی هم نیستم. اتفاقا مهمونی هم خیلی دوست دارم. اما در حد دو سه ساعت.

 

از سه ساعت که بیشتر بشه، احساس خفگی بهم دست میده. دلم میخواد از اون جمع خارج بشم، برم یک جایی نفس بکشم...

 

درست همون وقتی که همشون نشستن درمورد آخرین عمل های زیبایی و رنگ موی سال صحبت میکنند و لباسهای که جدیدا خریدن بهم نشون میدن، از مادرشوهر و خواهرشوهر غیبت میکنند و آخرین اخبار فک و فامیل رو رد و بدل میکنند، از مبلمان جدید خونشون رونمایی میکنند و...

خلاصه مشغول همون حرفهای خاله زنکی هستن، من انگار تو زندونم و دست و پا میزنم برای رهایی... انگار آدم فضایی هستم بین زمینی ها.‌‌.. همینقدر بیگانه... همینقدر غریب!

 

دلم میخواد همون لحظه تنها یک گوشه بشینم و کتاب بخونم یا سریال نگاه کنم. ویکی پدیا رو بچرخم و مطالب جدید یاد بگیرم. یا تو یک وبینار یا لایو شرکت کنم. دلم میخواد برم پیاده روی و هندزفری بزنم و پادکست گوش کنم. یا اصلا تو اکسپلور اینستا ول بچرخم. ته تهش با یک نفر که شبیه خودمه چت کنم... 

 

من شبیه آدمها نیستم. این اذیتم می‌کنه...