دلم میخواد بنویسم... اما مغزم خالیه... خالی که نیست. هیچ وقت خالی نیست،

 اما

این روزها پر از فکرهای عادی روزمره است

 که نوشتنش احمقانه به نظر میاد...

.

آدم‌هایی که تا سرشون را میگذارند رو بالشت، خوابشون می‌بره، بخشی از سعادت دنیا را بدست آوردند.

من تازه هوا که تاریک میشه، هزارتا فکر مثل موش‌های خیابونی راه می‌افتند به سمت مغزم...

و تا نیمه‌های شب صدای جیرجیرشون نمی‌ذاره بخوابم...

بعد که خوب از مغزم تغذیه کردند، راهشون را می‌گیرند و می‌رند...